اولین بار در آغوش مادرش دیدمش...

باور وجودش همانند باور وجود مادرش در زندگیت، سخت بود.

میترسیدم جلو بروم؛ پاهایم سست بود و برای پیشروی یاری نمیکرد.

دلم را به دریا زدم؛ جلو رفتم و در آغوش کشیدمش

دلبری میکرد با آرامش و سکوتش

همانجا بود که برای بار دوم دلم را جا گذاشتم؛ در دستان کوچک نوزادت...

قراربود لالایی بخوانم و بخوابانمش ولی قصه ی عشقم به پدرش را برایش زمزمه کردم.

نوزاد پنج ماهه آرام به زمزمه هایم گوش میکرد ولی نمیخوابید.

برایم میخندید:)

در آخر که به آغوش مادرش بازگرداندمش؛ سرش را برگرداند و به من خیره شد.

شاید با تمام کوچکیش فهمید چقدر آرامم کرد...

 

 

* من به فدای خنده های نخودی و با نمکش