آرامم

آرامم

ذوقِ شعرم را کجا بردی که بعد از رفتنت
عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد...

اولین بار در آغوش مادرش دیدمش...

باور وجودش همانند باور وجود مادرش در زندگیت، سخت بود.

میترسیدم جلو بروم؛ پاهایم سست بود و برای پیشروی یاری نمیکرد.

دلم را به دریا زدم؛ جلو رفتم و در آغوش کشیدمش

دلبری میکرد با آرامش و سکوتش

همانجا بود که برای بار دوم دلم را جا گذاشتم؛ در دستان کوچک نوزادت...

قراربود لالایی بخوانم و بخوابانمش ولی قصه ی عشقم به پدرش را برایش زمزمه کردم.

نوزاد پنج ماهه آرام به زمزمه هایم گوش میکرد ولی نمیخوابید.

برایم میخندید:)

در آخر که به آغوش مادرش بازگرداندمش؛ سرش را برگرداند و به من خیره شد.

شاید با تمام کوچکیش فهمید چقدر آرامم کرد...

 

 

* من به فدای خنده های نخودی و با نمکش

 

Aramam .F

نظرات  (۱)

واقعا چی بگم! با امید زندگی کنید.
پاسخ:

مرسی از نظراتتون...

شاد باشید:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">