آرامم

نه اینکه من آرامم، بلکه تویی تمامِ آرام و قرارم...

آرامم

نه اینکه من آرامم، بلکه تویی تمامِ آرام و قرارم...

آرامم

ای که گفتی جان بده تا باشدت آرامِ جان
جان به غم‌هایش سپردم نیست آرامم هنوز

اولین بار در آغوش مادرش دیدمش...

باور وجودش همانند باور وجود مادرش در زندگیت، سخت بود.

میترسیدم جلو بروم؛ پاهایم سست بود و برای پیشروی یاری نمیکرد.

دلم را به دریا زدم؛ جلو رفتم و در آغوش کشیدمش

دلبری میکرد با آرامش و سکوتش

همانجا بود که برای بار دوم دلم را جا گذاشتم؛ در دستان کوچک نوزادت...

قراربود لالایی بخوانم و بخوابانمش ولی قصه ی عشقم به پدرش را برایش زمزمه کردم.

نوزاد پنج ماهه آرام به زمزمه هایم گوش میکرد ولی نمیخوابید.

برایم میخندید:)

در آخر که به آغوش مادرش بازگرداندمش؛ سرش را برگرداند و به من خیره شد.

شاید با تمام کوچکیش فهمید چقدر آرامم کرد...

 

 

* من به فدای خنده های نخودی و با نمکش

 

Aramam .F

نظرات  (۱)

واقعا چی بگم! با امید زندگی کنید.
پاسخ:

مرسی از نظراتتون...

شاد باشید:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">