تقریبا بیست روز است به این خانه آمده ایم. راستش دلم اصلا برای خانه ی قبلی تنگ نشده است برای هیچ چیزش جز خاطراتی که در آن خانه با تو داشتم.

دلم میخواهد زودتر بیایی و خانه ی جدیدمان را ببینی. راستی تابم را هم آورده ام. همان تابی که قرار بود بابا آن را به شما بدهد و من با گریه و زاری مانعش شدم. دلم می خواهد بنیامین را بیاوری تا سوار تابم شود. برایتان از درخت سیب ترش پاییزه داخل حیاط سیب بچینم. حیاط اینجا از حیاط خانه ی قبلی بزرگتر است می شود در آن یک دل سیر فوتبال بازی کنیم. قول میدهم مثل بار قبل دروازه بان خوبی برایت باشم. قول میدهم توپ والیبالم را بدهم تا با آن فوتبال بازی کنی و آنقدر محکم شوت بزن تا پنچر شود؛ اصلا خراب هم شد فدای سرت دیگر گریه نمیکنم و غر نمیزنم. اگر بیایی همه ی ژل مویم را میدهم روی سرت خالی کنی اصلا هم اشکال ندارد که سیم تلفن های درهم پیچیده ی روی سرم دیگر صاف نشوند. بیا باز هم باهم آدامس بخوریم و ساعت دوازده شب آدامس های جویده شده را روی زنگ خانه ی همسایه ی آقاجان بچسبانیم و پشت دیوارشان قایم شویم و ریزریز به آن ها بخندیم. اگر باز هم از پله ها مرا هل دادی و افتادم دیگر به کسی نمیگویم. غوغولی طبقه ی پایینتان را هم باور میکنم و از آن میترسم و نمیگویم دروغ میگویی. باهم میرویم طبقه ی پایین و گرگم به هوا بازی میکنیم. راستی بازی فکری رابین هود را یادت هست؟ اگر دوباره بازی کردیم و تو جرزنی کردی و فهمیدم دیگر به هیچکس نمیگویم. اصلا بیا با هم انیمیشن در جستجوی نمو یا شنل قرمزی و یا ماشین ها را تماشا کنیم. برای صبحانه، ناهار و شام سوسیس کالباس با نوشابه بخوریم. قول میدهم دوست داشته باشم حتی خیار شور و ترشی هم میخورم و از آن ها فرار نمیکنم. به مامان هم میگویم برایت شعله زرد درست کند. میدانم که دوست داری...

آنجا که بودیم وقت هایی که می آمدید و میخواستید بروید و نمیتوانستم به بدرقه تان بیایم پله های اتاق ممنوعه ی بالا را دوتا یکی بالا میرفتم و از پنجره رفتنت را به تماشا مینشستم. اینجا که آمدیم اتاقی را انتخاب کردم که به سمت حیاط پنجره داشته باشد تا وقتی آمدی تا لحظه آخر ببینمت ولی به کسی نگفتم دلیلم برای انتخاب کوچکترین اتاق اینجا چیست:)

* کودک درون بهانه گیر من...