اگر روزی سهم من شوی؛

آن روز نمیبوسمت، در آغوش نمیکشمت، اشک شوق نمیریزم.

شاید مات و مبهوت باشم و باور نکنم داشتنت را...

شاید فکر کنم خوابم و مثل همیشه داشتنت رویاست...

آن روز چشمانم را خوب باز میکنم و یک دل سیر نگاهت میکنم؛

چشمانی که شاید سالها بیشتر از هر چشمی تو را دید ولی تو نفهمیدی:/

چشمانی که با ترس رسوایی به تو خیره شدند و هر بار سریع دزدیده شدند؛

چشمانی که هزاران بار برایت اشک ریختند.

من به چشمانم یک دل سیر دیدنت را بدهکارم...

من گناهکارم و در حق چشمانم ظلم کردم...

تو حق مسلم آن ها بودی و من با غرور بیجایم آن ها را از داشتنت محروم کردم.

هنوز هم یادت آسمان چشمانم را ابری میکند؛

هنوز هم ساعت ها از ندیدنت، دوریت، دلتنگیت، وجود اویی شاید برای لحظه ای در کنارت غرق اشکند و میبارند؛

هنوز هم به یادت بی خوابند و بعد رفتنت خنده هایشان تصنعی...

بیچاره چشمانم:/