صبح جمعه 7 دی 93 برای رفتن به آزمون آماده شدم. نمیدونم چرا انقدر حس دلتنگیم نسبت به زمانای دیگه بیشتر بود.رفتم آزمون بدم ولی مگه این دل لعنتی آروم میگرفت؟ اصلا نمیدونم چی شده بود. ساعت '11:30 بود که 45 دقیقه تا پایان آزمون وقت داشتیم. دفترچه سوالات رو بستم چون واقعا تمرکزم رو از دست داده بودم و بیشتر داشتم خراب میکردم. نیم ساعت دیگه تحمل کردم. ساعت 12 بود که پاسخ نامه رو تحویل دادمو اومدم بیرون. گفتم: خدایا میشه امروز ببینمش حتی از راه دور؟! بعد به دعای خودم خندیدم...یه خنده ی تلخ. تو که حدودا هفته ی پیش اینجا بودی و محال بود به این زودی بازم بیای ولی ته قلبم امید داشتم که میبینمت. پیاده مسیرو طی کردم تا رسیدم سر کوچه ی بن بستی که خونه ی مادربزرگت اونجاست. طبق عادت همیشگیم وقتی سر اون کوچه میرسیدم سرمو به امید دیدنت برگردوندم توی کوچه، یه نگاهی توی کوچه انداختم؛ یهو دیدم یه نفر تقریبا شبیهت توی کوچه اس داره میره سوار ماشین بشه. یه لحظه فک کردم دیوونه شدم و از بس بهت فک میکنم دارم اشتباه میبینم ولی چند لحظه بعد خواهرتم اومد بیرون و اومد سمت همون ماشین و یه وسیله گذاشت توی ماشین و برگشت توی خونه. عقب عقب رفتم و سریع از خیابون رد شدم. رو به روی کوچه ایستادم و گوشیمو درآوردم و شروع کردم با فرد خیالی پشت گوشی حرف زدن که یعنی اصلا حواسم به تو نیست. نزدیک یه ربع همونجوری مات و مبهوت تماشات کردم. شک دارم منو دیدی یا نه، ولی اونروز کلی حس خوب به قلبم سرازیر شد چون فک کردم واقعا خدا تو رو واسه من میخواد و تو واقعا سهم منی که به این سرعت دعامو مستجاب کرد.دیگه بعد اونروز ندیدمت تا شب نامزدیت...

و اونروز شد آخرین روزی که حس کردم واقعا سهم منی از این دنیا:/