این نوشته صرفا یک خاطره است...

نشسته بودم کنارش. خواب بود؛عمیق. داشتم واسه بیدار کردنش نقشه میکشیدم تا از دقیقه هایی که تو و مامانش نیستید استفاده کنم و یکمی باهاش بازی کنم. آخه من نی نی خیلی دوس دارم بخصوص بنیامینو. ولی دلم نمیومد بیدارش کنم. یکم گذشت چشای خوشگلشو باز کرد و یکم جمشون کرد و حالت گریه به خودش گرفت که من شیرجه زدم واسه بغل کردنش.بابات گفت: این بچه انقد آرومه که گریه نمیکنه بغلش نکن خسته میشی. گفتم: نه، میخواست گریه کنه و با ولع به آغوشم کشیدمش:) خیلی بغلی بود. انقد ناز خودشو توی بغلم جا کرده بود که دلم می خواست بچلونمش ولی ترسیدم دردش بیاد. به زور سعی میکرد دستشو تا مچ جا بده توی دهنش! دستمو بردم جلو و دستشو از دهنش کشیدم بیرون که دستمو دو دستی چسبید و کرد توی دهنش. دستمو که توی دستش فشار میداد نخوناش میکشید روی دستم. گفتم: چقد ناخوناش تیز و بلندن! به مامانش بگم ناخوناشو بگیره. یه وقت نکشه پوست خودشو زخمی کنه. بابات گفت: بذار باباش بیاد اون همیشه ناخوناشو میگیره. توی همین حال دستم خورد به پاهاش دیدم یخه. گفتم: جوراباش کجاست بپوشم واسش سردش نشه؟ بازم جواب داد: باباش بیاد میپوشه واسش دست اونه. شروع کرد دس و پا زدن و تکون خوردن توی بغلم. همینطوری که آروم باهاش حرف میزدم و بازی میکردم یهو گفتم نکنه خودشو خیس کرده باشه که انقد تکون میخوره. به زبون که آوردم بازم همون جواب قبلیو شنیدم: بذار باباش بیاد... دیگه ترسیدم بگم گشنشه و دستمو تا بازو خورد!!! گفتم الان جواب میگیرم: بذار باباش میاد شیرش میده!!! بیخیالِ حرف زدن شدم و همونطوری که بغلم بود رفتم پیش مامانت. یهو مامانت صداشو مث بچه ها کرد و شروع کرد به حرف زدن باهاش. وای گل پسر رفتی بغلِ عمه! بیا پایین خسته نکن عمرو... منم لبخند میزدم بابت لقب جدیدی که گرفته بودم! یکی نیس بگه این بچه که سه تا عمه داره مث شاخِ شمشاد، دایی و خالم که داره، پدربزرگ مادر بزرگاشم که صحیح و سالمن پس فقط میمونه خان عمو!!! که اونم به من یکی نمیخوره ولی بازم دوس ندارم عمه ی پسر تو بشم:/ ترجیحم بر بی نسبت بودنه یا حداقل خان عمو بودن؛ والاع!!! و همونطوری لبخندزنان بابت نسبت جدیدم با تو اومدم بیرون... ینی در بهترین حالت ممکن من باید خواهر عشقم باشم:/...