آرامم

آرامم

ذوقِ شعرم را کجا بردی که بعد از رفتنت
عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد...

چند وقت پیش که شنیدم بابات میخواد خونتونو بفروشه کلی حالم گرفته شد. حس چوب حراج زدن به خاطراتم با تو عذابم میداد درست مث وقتی که ما هم قصد فروش خونه قبلیمونو داشتیم.

ولی وقتی چند روز پیش اومدیم خونتونو جای خالیتو دیدم فهمیدم این خونه بی تو هیچه... اتاقتو که حالا وسایل خواهرت جای وسایل تو جا گرفته بودن داخلش نگاه می کردم و بغضم می گرفت. چقد زود گذشت زمانی که من به بهانه ی مختلف از درِ اتاقت رد می شدم و نگاهمو به تو که همیشه توی اتاقت بودی میدوختم. رفتم توی اتاقت... نشستم وسط وسایل خواهرتو و خوب اتاقو از نظرم گذروندم. اشکام سرازیر شد. چقدر هوای این خونه بی تو سنگینه:/ چقدر جای خودتو وسایلت خالیه:/ چقدر سخته بعد اون هشتاد کیلومتری جایی بیام که تو همیشه بودی و حالا نیستی:/ چقدر درد داره به امید یه لحظه دیدنت بیام ولی حتی یه ثانیه هم نتونم ببینمت:/

مامانت گفت آخرِ شب قراره بیای. تا ساعت 12 طبقه بالا بودیم ولی واسه خواب اومدیم پایین ولی تو بازم نیومدی. خواب نمیبرد از ترس اینکه بیای و من نبینمت. نمیدونم تا ساعت چند بیدار بودم ولی نیومدی و چشام به پنجره ی حیاط خشک شد. خوابم برد به امید اینکه فردا می بینمت. فردا صبح زود بابام بیدارمون کرد که زود حرکت کنیم تا به کارامون برسیم و برگردیم ولی به اصرار بابات بابام تنهایی رفت سراغ کارا و تا ساعت 9 بازم خونتون بودیم. منم مث مرغ سرکنده یک سره توی پذیرایی راه می رفتم و میومدم پشت پنجره ببینم اومدی یا نه. زنگ در زده شد و بازم امید دیدنتو داشتم ولی بابا اومد و دیگه راهی شدیم. دیگه هیچ امیدی واسه دیدنت نداشتم...

چی بگم فقط اینکه خیلی سخته تحمل این خونه بی تو...خیلی سخت:/

Aramam .F