از صب به عشق اینکه امروز میاید و مث قبلا همه باهم میریم بیرون بیدار شدم و همش منتظر اومدنتون که نه اومدنت بودم. نزدیکای ظهر که بابات زنگ زد داریم میایم روی پای خودم بند نبودم. اومدن ولی تو نبودی:/ بابات به تو زنگ زد و گفت: برو همون پاراکای اطراف و منم تو دلم آرزو میکردم بهتون حسابی خوش بگذره. بعد از ظهر که فهمیدم تو تنهایی همش خونه بودی و خانمت با پسرت با خانواده خودش رفتن خوش گذرونی کامم تلخ شد مث زهر... کاش این اتفاقا هیچ کدوم نمیفتاد که این حجم تنهایی اطرافِ تو رو پر نکنه:/ جانِ دلم...