آرامم

آرامم

ذوقِ شعرم را کجا بردی که بعد از رفتنت
عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد...

نوشته ی خاصی نیس... دوس نداشتید نخونید.

چند سالِ بعد عصر یک روزِ ابری دلت برای مادربزرگ و پدربزرگت تنگ میشود و بی هوا تصمیم میگیری به دیدنشان بیایی. بنیامین که بیشتر از هرکس وابسته به توست دنبالت راه می افتد و تو دلت نمی آید دلِ کوچکش را بشکنی و او را هم با خودت همراه میکنی. مسیر هشتاد کیلومتری بینمان را طی میکنی. مستقیم راه منزل مادربزرگ را در پیش میگیری. زنگ میزنی ولی خودت را معرفی نمیکنی. درِ حیاط که باز میشود مادربزرگت سرک میکشد تا ببیند کیست؟! چشمش به تو و بنیامین می افتد و پدربزرگت را صدا میزند و برای به آغوش کشیدنت پرواز میکند. صورتت را در بوسه غرق میکند. بنیامین به آغوش پدربزرگ میرود و برایش شیرین زبانی میکند. به خانه میروید و مادربزرگ بی درنگ به آشپزخانه میرود تا از عزیزدردانه هایش پذیرایی کند. ساعتی میگذرد. یادت می افتد که امروز پنچ شنبه است و چقدر خوب میشود که پدربزرگ و مادربزرگ را برای سر زدن به پسرشان ببری. پیشنهاد میدهی و آنها هم از خدا خواسته میپذیرند و سریع آماده ی رفتن میشوند. در راه بنیامین حرف میزند و شما ساکت گوش میدهید. نزدیکِ یک شیرینی فروشی توقف میکنی و شیرینی میخری. وقتی میرسید بنیامین با چشمانی گرد شده اطرافش را نگاه میکند. چنین مکانی برایش عجیب است! به افرادی که در رفت و آمدند با تعجب خیره شده. شیرینی ها را باز میکنی و همینطور که به طرف مزار دایی حرکت میکنی به مردم در حالِ رفت و آمد تعارف میکنی. چهره ی مادربزرگ و پدربزرگت هر لحظه غمگین تر و گرفته تر میشود. به مزار پسرشان میرسند فاتحه ای میخوانند و روی نیمکتی آهنی مینشینند. میروی آب بیاوری تا غبار از سنگ مزار بشویی. ظرف آبِ بزرگی که داخل خودرو داری را می آوری و روی سنگ مزار میریزی تا خاک های نشسته از رویش شسته شوند. بنیامین راه می افتد و میروی کنارش باشی تا راه را گم نکند. به قبر های همان اطراف نگاه می اندازی همه شان شسته شده ولی یک سنگِ سفید که از خاک های زیادی رویش نشسته توجهت را جلب میکند. دلت برای تنهایی شخصِ آرمیده در آن قبر میگیرد. آبِ باقی مانده را میبری و روی آن سنگِ قبر میریزی. آب میرود و میشوید خاک ها را. کم کم مشخصاتِ صاحبش آشکار میشود. چقدر نامش آشناست! به فکر فرو میروی. گذشته ای دور در ذهنت نمایان میشود. دختری که روزی هم بازیت بود. سنی نداشت. مرگش ناگهانی بود. همه را شوک زده کرد. فاتحه ای میخوانی و میروی تا از خفقان به وجود آمده خودت را رها کنی.

سرنوشت همیشه ما را غافل گیر میکند. بعید نیست درست همان جایی که من به رسیدن فکر میکنم مرگم برسد و فاصله را قدِ دنیایی زیاد میکند:/

Aramam .F

نظرات  (۱۵)

۲۹ خرداد ۹۷ ، ۰۸:۵۵ اقای رمانتیک
اخرش چقدر غمگین شد
اره واقعا نمیشه گف که کی زمان مرگمون فرا میرسه
خدا رحمتش کنه:(
پاسخ:
شاید...
کاش میشد:/
ممنونم
۲۹ خرداد ۹۷ ، ۰۸:۵۸ اقای رمانتیک
دقیقا چی کاش میشد:/
پاسخ:
کاش میشد زمانِ مرگ یجورایی مشخص بشه...
۲۹ خرداد ۹۷ ، ۰۹:۰۰ اقای رمانتیک
اگه مشخص میشد که اصلا زندگی بیخود میشد
پاسخ:
خیلی چیزا رو دوس دارم ناگهانی اتفاق بیفته ولی این یه موردو دوس دارم حداقل واسه خودمو بدونم...
۲۹ خرداد ۹۷ ، ۰۹:۰۳ اقای رمانتیک
باید خیلی پاک باشی خیلی که بشه زمان مرگت رو دونست و خدا به کمتر کسی زمان مرگش رو اطلاع میده
پاسخ:
احتمالا من جزو اوناییم که به شدت غافلگیر میشم...
۲۹ خرداد ۹۷ ، ۰۹:۰۷ اقای رمانتیک
از دسته توآرام
تاکی میخوای با غم.زندگیت رو بگذرونی به نظرت خدا راضیه
میدونم بعدا پشیمون میشی که نصف عمرت رو با غم سپری کردی ... یکی محتاج یه ثانیه زندگی کردنه تا بتونه لذت ببره
خب خداکنه یه روز به خودت بیای
من برم یکم.کار دارم
فعلا:)
پاسخ:
احتمالا راضیه:/
به کارتون برسید...
فعلا
درک مرگ برای انسانهایی ک از شدت رنج ابدیده شده ند ...رنجی ک از اگاهی ریشه میگیرد اسان ست
ک مرگ تولدی دوباره ست در غالب و اشکالی دیگر
پاسخ:
با این بلاهایی که یک به یک به سرمون نازل میشه دیگه مرگ واقعا شوخیه:/
یه تولدِ دوباره و شروعِ رنج های دوباره:/
و یا شاید ی دنیای بهتر و جسم و ذهنی بی دغدغه تر
امیدوار باش و از زندگیت لذت ببر
مرگ در یک قدمی ماست
پاسخ:
شاید ینی قطعی نیست:/
واقعا این زندگی چیزی واسه لذت بردنم داره؟!!!
کاش اون یک قدمم هرچی سریع تر برداره...
۲۹ خرداد ۹۷ ، ۱۰:۰۸ 👼😘فرشـ👼ـتـه بـی بـال 😊😍
هعیییییییی
پاسخ:
شما بیخیال دیگهههه عروس خانوم:)
چقد غمگین :((( خدارحمتش کنه
پاسخ:
:(
دختره خودم بودم...
ممنونم:)))
آرام 😐

دردناک مینویسی چرا تو اینقدر ...
پاسخ:
:/

درد دارم آرامی:( دلم داره میترکه...
فدای اون دلت ...

خودمم نابودم ولی چه میشه کرد ... باید ساخت ! میفهمی باید بذاری بگذره ،،، باید خودت رو مشغول کنی .
البته میدونم حرف ولی چه میشه کرد ..
پاسخ:
خدا نکنه:/

نمیگذره بدبختانه...هعیییییی
۲۹ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۳۸ 👼😘فرشـ👼ـتـه بـی بـال 😊😍
:((((((((
چرا اونایی که اسمشون ارامه اروم نیسن :(((((((((
پاسخ:
:))))
چرا اونایی که اسمشون زهراست انقد شیطون بلا هستن؟!!!
:)))))
۲۹ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۴۹ 👼😘فرشـ👼ـتـه بـی بـال 😊😍
خخخخ عه من شیطون بلام ؟
به حق چیزای ندیده خخخ
پاسخ:
بلی خودِ خودِ شما:)))
هم دیدیم هم شنیدیم:)
چقدر غمگینه!! خدا بیامرزه تشون!!!

سلام
حالتان خوب!!

کنکورت نزدیکه نتیجه اش عالی واست!!
پاسخ:
:/ ممنونم...

سلام حالِ شما هم عالی:)))

:/
مرسی از همراهی و محبتت
هستم
ی بلاگر نمیتونه ک نباشه
پاسخ:
عزیزمی:)

امیدوارم همیشه باشی:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">