آرامم

من، مرا بر شانه هایش میکِشد...

آرامم

من، مرا بر شانه هایش میکِشد...

آرامم

آخرین پرنده را هم
رها کرده ام
اما هنوز غمگینم...
چیزی در این قفس خالیست
که آزاد نمی شود.

بعضی وقتا توی خیابون مترو ایستگاه اتوبوس و هزارتا جای عمومیه دیگه ممکنه با آدمای زیادی برخورد داشته باشیم. مثلا یه سوال میپرسن جواب میدیم لبخند میزنن لبخند میزنیم به یکی کمک میکنیم با کسی که کنارمون نشسته یا ایستاده همصحبت میشیم. به این آدما میگیم رهگذر... رهگذری که شاید همون اولین ملاقاتمون آخرین ملاقات باشه. ما معمولا به  رهگذرا دل نمیبندیم؛ وابستش نمیشیم و وقتیم ازش جدا میشیم غصه نمیخوریم. ولی اگه وسیع تر نگاه کنیم همه ی ما رهگذریم برای هم... ینی دل بستنامون اشتباهه، وابستگیامون غلطه... عادت میکنیم بهم و وقتی از هم رد میشیم یه دنیا غم و غصه رو واسه همدیگه جا میذاریم! ما باید به دلامون بفهمونیم که آدما رهگذرن و دیر یا زود رفتنی. باید یاد بگیریم که فقط رهگذرای خوب و مهربونی برای هم باشیم بدونِ هیچ عادت و وابستگی...
Aramam .F