آرامم

نه اینکه من آرامم؛ بلکه تویی تمام آرام و قرارم...

کاش میشد...

من با این آهنگ کلی از گریه های شبونمو توی بالش خفه کردم...

 

 

 

* کاش میشد شبا با گریه، بگم هرجوریه برگرد...

  • ۱۶ نظر
    • :)
    • يكشنبه ۱ مرداد ۹۶

    :( ...

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • :)
    • يكشنبه ۱ مرداد ۹۶

    اشک هایم

    وقتی کوچک بودم؛ اذیتم میکردی و اشکم را در می آوردی...

    بزرگ شدم؛ دلم را بردی و برایم دنیایی دلتنگی بجا گذاشتی و چشمانی خیس از ندیدنت...

    حال هم دیدنت با اویت ناخودآگاه اشکم را در می آورد...

    ولی اشکال ندارد هر قطره اشکم فدای لبخندهایت:)

    فقط تو بخند:)

  • ۱۷ نظر
    • :)
    • شنبه ۳۱ تیر ۹۶

    هشتاد کیلومتری دوس داشتنی من!

    من خیلی اون هشتاد کیلومتریو دوس دارم...

    اصلا هرچی به تو مربوطه دوست داشتنیه؛ حتی اون جاده؛ حتی اویت

    اون شب طوفانی بهمن ماه که نزدیک بود توی اون جاده تریلی از رو به رو سرنوشتمونو رقم بزنه هم باعث نشد ازش بدم بیاد!

    مگه میشه جاده ای که تهش برسه به تو رو دوست نداشت؟!!!

    اصلا همه چی کنار تو دوست داشتنیه...

                                                               

  • ۱۴ نظر
    • :)
    • پنجشنبه ۲۹ تیر ۹۶

    تنها بیا

    به خوابم می آیی

    و خوابم با وجودت رنگی میشود؛ زیبا میشود؛ رویا میشود...

    ولی بی انصاف

    خودت تنها بیا

    اویت را کجا می آوری؟

    من که دیگر قبول کردم سهم من نیستی:'(

  • ۷ نظر
    • :)
    • سه شنبه ۲۷ تیر ۹۶

    کجا باید برم بی تو؟ تویی که قد دنیامی





    * ته دنیام نزدیکه...
                                                          
  • ۴ نظر
    • :)
    • دوشنبه ۲۶ تیر ۹۶

    لطفا خوشبخت شو

    حالا که سهم من نیستی

    حداقل برای آرام شدنم؛ با اویت خوشبخت شو...

    بدان تا تو خوشبخت نشوی من، مرده یا زنده، آرام نمیگیرم

  • ۱۰ نظر
    • :)
    • دوشنبه ۲۶ تیر ۹۶

    غزل خوانی

    حافظ میخوانم به بیت هایی میرسم که تنها تو لایق آنی...

    مثل:

    آنچنان مهر توام در دل و جان جای گرفت

                             که اگر سر برود از دل و از جان نرود

    و یا مثلا:

    دردم از یار است و درمان نیز هم

                        دل فدای او شد و جان نیز هم

  • ۴ نظر
    • :)
    • يكشنبه ۲۵ تیر ۹۶

    بنیامین

    اولین بار در آغوش مادرش دیدمش...

    باور وجودش همانند باور وجود مادرش در زندگیت، سخت بود.

    میترسیدم جلو بروم؛ پاهایم سست بود و برای پیشروی یاری نمیکرد.

    دلم را به دریا زدم؛ جلو رفتم و در آغوش کشیدمش

    دلبری میکرد با آرامش و سکوتش

    همانجا بود که برای بار دوم دلم را جا گذاشتم؛ در دستان کوچک نوزادت...

    قراربود لالایی بخوانم و بخوابانمش ولی قصه ی عشقم به پدرش را برایش زمزمه کردم.

    نوزاد پنج ماهه آرام به زمزمه هایم گوش میکرد ولی نمیخوابید.

    برایم میخندید:)

    در آخر که به آغوش مادرش بازگرداندمش؛ سرش را برگرداند و به من خیره شد.

    شاید با تمام کوچکیش فهمید چقدر آرامم کرد...

    *من به فدای خنده های نخودی و با نمکش

     

     

  • ۱ نظر
    • :)
    • شنبه ۲۴ تیر ۹۶

    بدهکار

    حساب هایم را جمع بسته ام. من بیشتر از آن که از تو طلب داشته باشم؛ به تو بدهکارم...

    من هزاران دوستت دارم به تو بدهکارم، هزاران عاشقانه، هزاران بوسه، آغوشم، هدیه هایی که برایت انتخاب کردم، لباس هایی که برایت پسندیدم و هزاران رز سرخ

    میبینی؟ من با این همه بدهی چه کنم؟

    اصلا من طلبم را که آرامش وجودت است؛ میبخشم ولی تو کدامیک از طلب هایت را به من میبخشی؟

    من پی بخشش نیستم در پی تسویه حسابم!!!

    باور کن با این همه بدهی کوله بارم سنگین است...

    کاش روزی برسد که بتوانم تمام بدهی هایم را به تو بپردازم...

  • ۱ نظر
    • :)
    • جمعه ۲۳ تیر ۹۶