آرامام

آرامام

بی سرزمین تر از باد...

۳ مطلب با موضوع «پرسیدنی و پیشنهاد» ثبت شده است

کاش آدما بتونن رها بشن از خاطراتی که هروقتی یادشون میاد دلشون پر از درد میشه و آرزوشون فقط مرگ[بی خاطرات تو، بی آرزوی تو    دل را کجا برم، شب گریه را کجا]


واقعیت اینجاست دیگه کمتر کسی توانایی ناراحت کردن منو داره و این شدیدا شادم میکنه:))


تا حالا اتفاقی واستون پیش اومده که ندونید باید از اون اتفاق خوشحال باشید یا غمگین؟! چطوری میشه بر این حسِ دوگانه غلبه کرد؟


آهنگِ اگه یه روز فرامرز اصلانی پخش میشه و منو میبره به خیلی وقت قبل( حال نداشتم آپلودش کنم واستون:| خیلییییی خستم) شما باهاش خاطره ای ندارید؟

توی دلم یه عالمه حرفه که این روزا جز حدیثِ نفس به چیزی تبدیل نمیشن! دلم میخواست خیلی اتفاقا نمیفتاد ولی خب دنیا که به دلِ من نمیچرخه. حس میکنم‌ خیلی وقته جا موندم از همه چیز و همه کس! به یه چیزایی فکر میکنم و غم و غصه ی دنیا سرم آوار میشه. این روزام پر شده از تلقین! حس میکنم‌ بینهایت پیر شدم. بعضی وقتا دیگه از زندگی و روزای تکراریش خسته ام. عشق توی نگاهم رنگ باخته. دیگه هیچی به وجدم نمیاره. دلم میخواد یه جایی ساکت بشینم و ذهنم از همه دنیا خالی باشه و هیچکسم کاری به کارم نداشته باشه! نمیدونم‌ واسه چی اینطوری شدم یا دارم میشم فقط میدونم هرروز داره شدت میگیره. دیگه از هرچی حساب کتابه حالم بهم میخوره. حساب کتاب روی آینده ای که یه شبه میتونه زیرو رو بشه.
الان یه عالم دغدغه روز و شبشون شده قطع شدنِ نتشون... کاش این بزرگ‌ترین دغدغه ی این روزای من میبود:)
جدی نگیرید... هذیان نوشتِ دیگه!
* از وبلاگایی که دنبال میکنم‌  آخرین نوشته برای ۲ ساعت قبل هستش. ینی جدی جدی همتون الان‌ خوابید؟! (الان ساعت ۳:۴۲)
راستی چقدر با این موافقید؟ آدما شبیه کسایی میشن که دوستشون دارن!

مثلا چرا این وبلاگ رو میخونید؟!