آرامام

آرامام

بی سرزمین تر از باد...

۲ مطلب با موضوع «چالش» ثبت شده است

یک) چی شد که به دنیای وبلاگ ها اومدی؟
من توی بدترین برهه ی زمانی زندگیم به وبلاگ نویسی پناه آوردم و این شاید بهترین اتفاقی بود که اون زمان برای من افتاد. تنها بودم و این تنهایی به سمتِ وبلاگ نویسی سوقم داد. نه نویسنده بودم، نه شاعر و نه قلمِ پرقدرتی داشتم برای نوشتن؛ ولی انگار اینکه گفته میشد: هر سخن کز دل برآید لاجرم بر دل نشیند حقیقت داشت و دلنوشته های غمزده ی من به دل عده ای نشست. گذشت اون دوران و شاید گذر زمان یا نوشتن های اینجا یا بالا رفتن سنم یا آشنا شدن با کسانی که دردآشنای من بودند باعث شد حالم تا حدِ زیادی بهبود پیدا کنه. تمام نوشته های اون زمان رو توی همین وبلاگ که اولین وبلاگم بوده نگه داشتم البته رمزدار کردم که زیاد جلوی چشمم نباشند. خلاصه تنهایی و احوالات نامساعد من رو به بلاگستان آورد.

دو) هدفت از نوشتن وبلاگ چه بود و چه هست؟
اوایل تنها هدفم آرام و قرار گرفتنِ دلم بود اما حالا مهم ترین دلیلم اینه که دلم میخواد اگر کسی حالش مثل اون روزای من هست کمکش کنم؛ حتی شده در حد خواندن یا شنیدن دردِ دل هاش بدونِ سرزنش و اینکه با نوشتن از روزای خوبی که درراهِ زندگیم هست بهش امید بدم که این روزا و همه ی روزهای بد گذراست.

سه) به نظرت چرا باید وبلاگ نوشت؟
بایدی وجود نداره که! بنظرم وبلاگ نویسی یه فعالیت کاملا سلیقه ایه که هرکسی توی حیطه ی علایقش ممکنه به اون بپردازه. اما خب کارِ زیباییه که مطالب خوب رو در اختیارهم قرار بدیم مثلا مطالبی که گاهی وجدان خفته ی یکی از ما رو بیدار میکنه یا تلنگری میزنه که انسان بودن رو فراموش نکنیم یا اینکه ترویج و تبلیغ خوبی ها باشه.

چهار) به نظرت یه وبلاگ ایده آل چه مشخصاتی باید داشته باشه؟ اصلا مشخصاتی باید داشته باشه؟
زیاد شلوغ نباشه (از حیث ظاهر)، قالبش تیره نباشه، نوشته هاش ریز نباشه، بلاگرش عفت کلام داشته باشه و درمورد هرچیزی هرطوری که دلش میخواد حرف نزنه (بشخصه با بددهنی که تقریبا همه گیر شده خیلی مشکل دارم)، این شاخ بازی هایی که اینروزا همه جا پر شده رو نداشته باشه، همش درحال ناله کردن و بزرگ کردن بدبختیا و مصیبت ها نباشه، یهویی غیبش نزنه و...
 
پنج) بیشتر کدوم موضوع رو در وبلاگ ها دوست داری؟ یعنی بیشتر چه وبلاگ هایی رو دنبال میکنی؟
وبلاگ هایی که حس میکنم زندگی واقعی در بین پست ها و نوشته هاش جریان داره رو دوست دارم البته نه صرفا روزانه نویسی ها. معمولا وبلاگ هایی رو دنبال میکنم که یا بلاگرش قلمِ خوبی داشته باشه یا اینکه وجوه مشترکی بین خودم و صاحبش پیدا کنم. علاقه ی زیادی به وبلاگ های تک موضوعی ندارم مگر اینکه موضوعش جزو موضوعاتی باشه که بهشون علاقه مندم.
 
شش) نظرت راجع به سرویس های وبلاگ دهی چیه؟ و برای بهتر شدنشون چه پیشنهادهایی داری؟
بجز بیان هیچ جای دیگه وبلاگ نداشتم پس نمیتونم بجز بیان درمورد هیچ کدومشون نظر بدم. من که از بیان راضیم. از یه تعدادی بلاگر که جاهای دیگه هم وبلاگ داشتن و حالا کنارمون اینجا هستند شنیدم عملکرد و فضای بیان از بقیه بهتره انگاری.
پیشنهاد هم که زیاد هست اما یه پیشنهاد بود که از وبلاگ های نوپا و بلاگرهای تازه کاری که واقعا خوب مینویسند، حمایت بشه که نیومده رفتنی نشن.

هفت) نظرت راجع به محیط وبلاگ نویسی (افراد) چیه؟ و برای بهتر شدنشون چه پیشنهادهایی داری؟
خدارو شکر اکثر کسایی که من اینجا باهاشون آشنا شدم آدم های مهربان و خوش قلبی بودند و همه ی همشون رو دوست دارم و با خوشحالیاشون خوشحال میشم و با غم هاشون غصه میخورم. دوست دارم همیشه خودشون باشن بدونِ تظاهرهایی که توی دنیا پر شده؛ البته خودِ خوبشون.
 
هشت) ویژگی ای از بلاگری دیگه که دوست داشتین اون ویژگی رو داشته باشین.
اگر ویژگی مورد پسندم باشه که توی وجودم پیدا نشه؛ سعی میکنم کسبش کنم اما خب؛ اوایل که به اینجا اومدم وبلاگ یه دخترخانمی توجهم رو جلب کرد اون هم به سبب اینکه با افراد خیلی خیلی زیادی در ارتباط بود و با اکثرشونم کمابیش دوستی صمیمی داشت. خب منی که به دلایلی شاید ناخواسته تنها شده بودم گاهی وقت ها دلم میخواست کمی اطرافم مثل اون خانم شلوغ باشه و پر باشه از آدم هایی که میشه بهشون گفت دوست! زمانِ زیادی گذشت و رسیدم به حالا که اصلا دلم نمیخواد و میدونم آدمی هستم که از شلوغی و ازدحام بیزارم و ترجیح میدم به جای اینکه کلی آدم دور و اطرافم باشن یه عده ی محدودی باشند اما از نوعِ خوب و مهربون و و و...  یعنی از اون آدمهایی که به بودنشون که فکر میکنی و اینکه کنارت هستن وجودت پر از شوق میشه و لبت پر از لبخند.
 
نه) چند تا از لبخند هایی که در بلاگ بیان داشتید رو با ما درمیان بگذارید.
لبخند که زیاد بوده مگر میشه پست های خوب شما رو دید و لبخند نزد؟! اما اینها رو یادم اومد.

ده) بدون تعارف ترین حرفتون با وبلاگ نویس ها چیه؟ چیزی هست که بخواید بگید و ما بهش اشاره نکرده باشیم؟
بیاید فارغ از هر اعتقاد و دین و مذهبی انسان تر بودن رو تمرین کنیم، نسبت به احوالِ همدیگه بی تفاوت نباشیم، راحت دل نشکنیم و تا جایی که میتونیم به همدیگه کمک کنیم. صبور باشیم و امیدوار...

و اینکه حضور خیلی کمرنگ و بیشتر مواقع بدون واکنش گذشتنِ من از کنار پست هاتون رو به پای بی مهری من نگذارید مدتهاست زندگیِ من حالت تعلیق به خودش گرفته و انگاری تمام توانم داره گرفته میشه که از این حالت رها بشم و واقعا شرمنده ی محبت های خیلیاتون هستم.
حالِ دلتون آرام...

یه دنیا ممنونم از جناب اریحا بابت دعوتم به این چالش که اینم یکی دیگه از لبخندای این روزام بود:)
و همچنین ممنون از آقای امیر+ برای راه اندازی این چالش

همه دعوت از طرفِ من...

بعدها تاریخ می‌گوید که چشمانت چه کرد؟            با منِ تنهاتر از ستار خانِ بی سپاه!

جام جهانی چشم هایت به میزبانی حصارِ آغوشت در حالِ برگزاری است و من تنها راه یافته به مرحله ی نهایی این مسابقاتِ ناعادلانه ام. منی که باید با دستِ خالی در مقابلِ چشمانِ سیاهِ عاشق کُشَت مقاومت کنم.