آرامم

آرامم

من آن دریای آرامم که در من
فریادِ همه توفان هاست...
-----------------------------------
پستِ ثابتو دریابید:]

منوی بلاگ

یه یادگاری بذارید واسم:) هرچی باشه قبوله...

:)

تا حالا شده دلتون یه چیزیو بخواد خیلی راحت باشه به دست آوردنِ اون ولی علقتون منعش کنه ولی دلتون خیلی زبون نفهم بازی در بیاره؟! چیکارش میکنید این جنگِ بینِ عقل و دل رو؟

:)

نگران من نباش...
همه چیز رو به راه است...
و من فهمیده ام بدون تو هم میشود زندگی کرد...
حسابی جایت خالیست که ببینی دختر احساساتی و عاشق پیشه ی آن روزها مردی شده برای خودش!
که هر روز صبح با عجله فقط دست و رویش را می شوید و سالهاست نه چشم هایش سیاه تر می شود و نه لبهایش سرخ تر...
که هر روز دردهایش را حل می کند توی لیوان چای تلخش و همه را یکجا با هم سر می کشد و اتفاقا هر روز لعنت می کند داغی را که به دلش مانده...
حسابی جایت خالیست که ببینی دختر وسواسی دیروز چطور این روزها در عرض 1/5 دقیقه حاضر و آماده، کفش پوشیده و نپوشیده، خودش را پرت می کند پشت فرمان و مثل یک مرد به چراغ قرمز ناسزا می گوید...
نگران من نباش، دختر خیال باف آن روزها، مردی شده برای خودش که هر روز بار یک زندگی یک نفره را روی شانه هایش می گذارد و این ور و آن ور می رود...
مردی شده برای خودش که گاهی حس مادرانه ی در نطفه خفه شده اش دستش را می گیرد و می برد جلوی مغازه های لباس بچگانه و هردو دلشان قنج می رود برای کودکی که نیست...
جایت خالی!
دختر مرتب آن روزها، هر شب، خسته و کوفته، دلخوشی هایش را با جورابهایش گلوله می کند و پرت می کند وسط رخت چرکها...
و شام خورده و نخورده، روی کاناپه خوابش میبرد که فردا صبح چای تلخش را سربکشد و بزند بیرون...
نگران من نباش اصلا!
همان موقعی که رفتی زنانگی هایم را جمع کردم و مچاله و چروک چپاندم توی چمدان و انداختم گوشه ی انباری...
خیالت راحتِ راحت!
عوض شدم...
پوست انداختم
و سالهاست خودم با دستهای خودم پوست کلفت غیر زنانه ام را نوازش می کنم...

نسترن علیخانی

:)
بعضی وقتا توی خیابون مترو ایستگاه اتوبوس و هزارتا جای عمومیه دیگه ممکنه با آدمای زیادی برخورد داشته باشیم. مثلا یه سوال میپرسن جواب میدیم لبخند میزنن لبخند میزنیم به یکی کمک میکنیم با کسی که کنارمون نشسته یا ایستاده همصحبت میشیم. به این آدما میگیم رهگذر... رهگذری که شاید همون اولین ملاقاتمون آخرین ملاقات باشه. ما معمولا به  رهگذرا دل نمیبندیم؛ وابستش نمیشیم و وقتیم ازش جدا میشیم غصه نمیخوریم. ولی اگه وسیع تر نگاه کنیم همه ی ما رهگذریم برای هم... ینی دل بستنامون اشتباهه، وابستگیامون غلطه... عادت میکنیم بهم و وقتی از هم رد میشیم یه دنیا غم و غصه رو واسه همدیگه جا میذاریم! ما باید به دلامون بفهمونیم که آدما رهگذرن و دیر یا زود رفتنی. باید یاد بگیریم که فقط رهگذرای خوب و مهربونی برای هم باشیم بدونِ هیچ عادت و وابستگی...
:)

گاهی فقط یه تلنگر کافیه واسه...

مث یه ضربه ی کوچیک به یه دومینو!


آرامیییییی کجا رفتی؟! :/

:)
یه پیج اینستا بود چن وقت پیش واسه فالو کردنش درخواست دادم ولی خب تا امروز پذیرفته نشد. حالا چی بود و واسه کی بماند ولی یه غریبه بود توی حوزه ی هنر...
امروز یهویی گذرم افتاد به پیج یکی از دوستای همون شخص و دیدم یه سری عکس از اون شخص توی پیجش گذاشته. رفتم و دیدم کنارِ عکسا یه سری چیزای مبهم از نبودش نوشته! کم کم فهمیدم احتمالا اون شخص دیگه نیست:/ ینی تنها چیزی که به ذهنم خطور نمیکرد مرگ بود! نمیدونم من اینجوریم یا همه ولی نمیتونم مرگو هضم کنم:| باورش خیلی سخته واسم که یکی هرچقدرم دور هرچقدرم غریبه بینمون بوده ولی به سادگیه یه خیال دیگه نیست:/ همینجوری یه مدت زمانِ طولانی سرگردان بودم بین عکساش و چشا و صورتم خیسِ اشک واسه کسی که فقط درحدِ اسم میشناختمش... دلم فشرده شد واسه یادگاریاش:/ اصن حالِ خوبی نبود دیدن عکسای کسی که دیگه نیست:/ تصمیم گرفتم دیگه هیچ جایی از خودم چیزی باقی نذارم که باعث بشه کسی یادم بیفته...دوس ندارم چیزی بمونه که بعدِ رفتنم چشمای کسیو خیس کنه:/
نمیدونم شاید خیلی با این قضیه احساسی برخورد میکنم ولی واقعا کشندست بعضی یادگاریا...

* تارا رخ بنما... کوجااااااااااییییییییی؟!!!
** چقدر ستاره ی آسمان طلایی نمیشه حسِ بدیه:/

:)