آرامم

من، مرا بر شانه هایش میکِشد...

آرامم

من، مرا بر شانه هایش میکِشد...

آرامم

آخرین پرنده را هم
رها کرده ام
اما هنوز غمگینم...
چیزی در این قفس خالیست
که آزاد نمی شود.

نیمه شب دیشب پرکشید. وقتی خواب بودم از توی قفس در بسته از بین دیوارا و درو پنجره ی بسته ی اتاقِ من! آخر شب دیدم داره میلرزه و کز کرده گوشه ی اون قفس آهنی. گفتم شاید سردشه. آوردمش توی اتاق و نشستم کنارش. توی سکوت میشنیدم نوکش محکم بهم میخوره و تق تق میکنه. نمیدونستم باید چیکار کنم. اونقدری نشستم تا آروم گرفت و سرشو گذاشت روی بالِ خودش. رفتم خوابیدم و خوابشو دیدم. آزاد بود، حالش خوب بود، چشماش میخندید. برای نماز صبح بیدار شدم و دیدم از همون گوشه ای که دیشب کز کرده بود پرکشیده بدون اینکه ذره ای تکون بخوره. نمیدونم بعد کجا برده شد و دلمم نمیخواد بدونم. هرجایی رفته باشه از گوشه ای اون قفس خیلی خیلی بهتره. روی تنش جای چنگای گربهه بود. من از گربه ها بیزارم.
اون پرنده منو یادِ یه کسی مینداخت. وقتی میدیدمش فقط بغض می کردم و هرچی تلاش می کردم بغضم فقط بغض بمونه نمیشد. الان قفسه خالیه و هنوزم زشت ترین چیزیه که توی این خونه میتونه باشه. دیروز غروب بازم کنارش نشستم بعدِ کلی وقت یکمی جیک جیک کرد ولی دوباره بعدش لال شد. دیروز غروب وقتی در قفس باز شد کاش فرار میکرد کاش میرفت ولی لاجون تر از این بود که بره. نفس افتاده تر از اون بود که پر بکشه. پر درد تر از هرموقعی بود و آخرم دق مرگ شد. گمونم اونم خیلی وقت بود که روحش درد میکرد.
آره! اون پرنده منو یادِ یه کسی مینداخت...

Aramam .F


دیدنِ هیچی توی این خونه به اندازه اون پرنده سفیده که داخل قفس فقط زندست برای من آزاردهنده نیست و اشک منو در نمیاره. نمیدونم چیه، قناری یا مرغ عشق خیلی دلم میخواد درِ قفسو باز کنم، پرواز کنه و بره ولی حتی نمیدونم اگه آزاد باشه میتونه زنده بمونه. شاید توی قفس بودن به نفعش باشه ولی از بال و پر زدنش معلومه خیلی دلش میخواد بره. چقدر سخته چیزی به صلاح باشه ولی دوسش نداشته باشی. تو خیلی خوب میفهمی این حرفمو ولی نمیخونی. عروس یه خونه ای شدی ولی دلت جای دیگست. میدونی به صلاحته ولی دونستنش چه دردی رو دوا میکنه؟ حتی با دونستنش دلت آروم نمیگیره.
غروبا که میشه میرم کنار قفسش میشینم. اوایل یکم جیک جیک میکرد ولی از وقتی که گربه سیاهه اومد و ترسوندش لال شده و بعدش چقدر من بیزارتر شدم از گربه ها. فقط بال بال میزنه و واسه زنده موندن آب و دانه میخوره. میشینم کنارشو غصشو میخورم. بجای اون بجای خودم بجای خیلیا گریه میکنم ولی گریه چه دردی رو درمان میکنه؟ حتی حرف زدنم هیچی از غصه ها کم نمیکنه. میگفت حرف بزن حرف نزنی حرفا جمع میشن رو دلت و دق میکنی! حرفای نگفته میشن دردای پنهانی و یه روزی به خودت میای میبینی تمام جونت پر از درده. یعنی الان هنوز پر نشده؟! راستی دردی به اسمش روح درد داریم؟!
میخونه: این پرنده آسمون داره ولی شوق پریدن نداره...

Aramam .F
میگفتم: بنظرم روحِ ما روح آدم های گذشتست و اتفاقات خوب یا بدی که برامون می افته نتیجه ی کاراییه که وقتی یکی دیگه بودیم انجام دادیم! و الان یادمون نمیاد و وقتیم ما بمیریم روحمون به یکی دیگه انتقال پیدا میکنه ولی اونم ما رو یادش نمیاد! یعنی یه جورایی این دنیا همون بهشت و جهنمه... وقتی به بهشت و جهنم فکر میکردم به این رسیدم! شاید خیلی فکر سطحی باشه ولی خب وقتی به تصویری که از بهشت توی قرآن ساخته شده فکر میکنم واسم عجیبه چطور میشه آدمی از بین این همه پیشرفت تکنولوژی بره به یه جایی که به یه پارک شبیهه؟!
مامانم میگفت: توی فلسفه به یه همچین چیزی افلاطون میگه عالم مُثُل! توی قرآنم ازش به عنوان عالم ذر یاد شده.
شما چطور فکر می کنید؟ چه تصوری دارید از بهشت و جهنم؟ البته اگه بهشون اعتقاد دارید.
Aramam .F

بعد از مدتها دیدمش. آن هم در ایستگاه قطار. تعجبی نداشت چون او هم مثل من عاشق سفر با قطار بود. چشمانم را کمی جمع کردم تا بهتر ببینمش. گرد میانسالی بر چهره اش نشسته بود اما هنوز هم برای من دوست داشتنی بود حتی با آن عینک گردی که هیچوقت دوستش نداشتم. گذشته مان دوباره در خاطرم جان گرفت. پررنگ ترینِ خاطراتمان حرص خوردن های همیشگی من از فراموش کاریهایش بود‌ که همیشه به خندیدنِ او و نطق قرّایش ختم میشد! آدم که نباید همه چیز را در خاطرش نگه دارد. خاطرات تلخ و بی ارزش باید فراموش شوند تا ذهنمان بیخودی شلوغ نشود. انگار متوجه نگاه من شد. به سمتم آمد و کنارم نشست. برای پنهان کردنِ لرزش دستانم توی جیبم فرو کردمشان. نگاهش را خیره به صورتم نگه داشت و پرسید: ببخشید میتوانم اسم شما را بدانم؟ جواب دادم: چه دلیلی دارد که میخواهید اسم یک غریبه را بدانید؟ گفت: چون احساس میکنم چهره ی شما برای من آشناست! گفتم: شما اسم آشنایتان را بگویید شاید من همان آشنا باشم! گفت: راستش را بخواهید هرچه فکر میکنم نامش را بخاطر نمی آورم. جواب دادم: حتما آدم مهمی در زندگیتان نبوده که حتی نامش را فراموش کرده اید. گفت: متاسفانه من تنها حافظه تصویری قوی ای دارم. خودم را با نامی خیالی معرفی کردم و از اینکه مرا اشتباه گرفته ابراز تاسف و از آشنایی با این شخصِ تازه اظهار خرسندی کرد. به ساعتی که عقربه هایش انگار برای تمام شدنِ لحظه های کنار من بودنش از هم سبقت میگرفتند چشم دوختم. هرچه سعی میکردم آخرین دیدارمان را به یاد بیاورم موفق نمیشدم. از جایش بلند شد و گفت: وقت خداحافظی است و دستش را جلو آورد. دستم را که مثل یک تکه یخ سردِ سرد شده بود را جلو بردم. دستم را گرم فشرد و امید دیدار دوباره را به من داد. ناخودآگاه گفتم: تا کنار قطار همراهیتان میکنم! با کمال میل پذیرفت. سوار شد و روی صندلیش نشست و پنجره را باز کرد. با لبخندی مهربان به من نگاه کرد. جلو رفتم و سرم را بالا گرفتم تا برای آخرین بار چشمانش را خوب ببینم. قطار که عزم رفتن کرد چند قدمی را همراهش رفتم و در آخرین لحظات به او گفتم: نگفتی من برایت خاطره ی تلخی بودم که باید فراموش میشدم یا بی ارزش؟!

Aramam .F


بعضی حرفا رو نمیشه زد و من...
دلم میسوزه از اینکه بین همه ی حرفایی که میزنم هیچکدومشون اون چیزی نیست که واقعا دلم میخواد بگم. دلم میسوزه بین تمام کسایی که اطرافمه هیچکسو پیدا نمیکنم که بتونم بهش حرفِ دلمو بزنم. هروقتی دل زدم به دریا و چیزی گفتم به لحظه نکشیده که پشیمون شدم! یه مانعِ درونی همیشه بوده. هرچی حجم ناگفته هام زیادتر میشه بیشتر احساس تنهایی میاد سراغم. هنوزم یه وقتایی از هرچی نور و روشنی بیخودی توی دنیاست بیزار میشم بازم میرم توی کمد دیواری و درو روی خودم میبندم. یه جای تنگ و تاریکه که فقط میشه توی خودت مچاله بشی و حتی نتونی تکون بخوری ولی خیلی ساکته و هیچکسم نیست. یکمی که میگذره چشمام به تاریکی عادت میکنه. توی این تنهایی و تاریکی و سکوت یه عالمه فکر نمیدونم از کجا سرازیر میشه توی ذهنم. فکر میکنم و فکر میکنم و فکر میکنم. نفسم تنگ میشه. حسِ خفگی میاد سراغم. نمیدونم بخاطر بسته بودنِ فضاست یا دردای ناگفته ی سنگینی که میشینن روی دلم! بازم با دستام محکم حرفایی که حالا از گلوم درحال سرازیر شدنن رو خفه میکنم و میذارم فقط از چشمام بیرون بریزن. نه چیزی حل میشه نه دلِ من که همیشه داره از حرف میترکه سبک میشه نه راه نفسم باز میشه. فقط هیچکس نمیفهمه، فقط ناامیدی القا نمیکنم، فقط ترحّم نمیبینم، فقط نصیحت نمیشنوم. نمیدونم چقدر میگذره یه ساعت دو ساعت و شایدم بیشتر ولی توی تمام تنم حس کوفتگی دارم. انگاری یه غلتک زیرم گرفته و له شدم. بیرون میام و به صورتم آب سرد میزنم و تا چند ساعت از زیر نگاه ها فرار میکنم. بعدش میشم همون آدم قبلی! پر از امیدواری و خنده و شادی. همونکه از دید بقیه حرّافه اما...
...از همین حرفا یه عمره که پُرم

Aramam .F

روزای زندگی خیلی راحت تر از شب ها میگذره. انگار شب میفهمم چقدر درد دارم که توی شلوغی های روزمره ام پنهان میشن. دلم میخواد قبل از خواب همه ی افکارِ لعنتی ای که راحتم نمیذارن رو از ذهنم تخلیه کنم و صبح دوباره بریزمشون سرجاشون! دلم میخواد یک عالمه تخمه آفتابگردان بردارم و منِ ترسو، تنهایی به تماشای کابوسام که دقیقا مثل فیلم ترسناکن و هنوز هم راحتم نمیذارن، بشینم! من آدمِ ساکت و ساکن بودن و انزوا و افسرده بودن نیستم حتی اگر دنیایی غم داشته باشم باز هم میتوانم بخندم و خنده هدیه کنم. ساکن نمیمونم و برای تغییرِ اوضاع تلاش می کنم حتی اگه حاصلِ تلاش های کوچیکم اون تغییرِ بزرگی که میخوام نباشه. حقیقتا به این باور رسیده ام که غمگین بودن و گوشه گیری راحت ترین و دمِ دستی ترین کاریه که میتونم انجام بدهم ولی هیچوقت نخواستم غمگین باشم و غمگین بمونم. نمیدونم این چند سالِ اخیر چطور گذشت ولی میدونم از همش بیزارم چون پُر از سکون و غم و درد بود. شده بودم شبیه یه خرابه ی متروک. هرچی تلاش میکردم برای دوباره سرِپا شدن انگاری محال شده بود اونم تنهای تنها. هرکسی اومد و وضعیتم رو دید قطع امید کرد از دوباره ایستادنم. میگفتن افسرده ای! دل مرده ای! دوست نداشتم افسرده و دل مرده باشم. دوست نداشتم ترحّمِ بقیه رو نسبت به خودم احساس کنم و این باعث شد درمورد حالِ واقعیم با هیچ کس حرف نزنم و همه چیز رو درونم پنهان کنم. میگفتم و میخندیدم و روزامو میگذروندم اما شب ها تا هروقتی بیدار بودم چشمه ی چشمام جاری بود و سعی میکردم هرچی محکم تر صدای گریه هامو ته گلوم خفه کنم تا هیچکس هیچی نفهمه و وقتی خوابم میرفت تا بیدار شدنم تمام اتفاقات تلخی که افتاده بود و نیفتاده بود مهمون خواب هام میشد. این چند سال من هزاربار مرگِ خودمو خواب دیدم و کنارِ جنازه ی خودم گریه کردم. اوایل آشفته از خواب میپریدم ولی الان نه، فقط باید تحمل کنم. میدونم یه روزی که شاید دور باشه شایدم نزدیک همه ی این حس و حالِ آزاردهنده تموم میشه. من همیشه ی همیشه یه جایی گوشه ی دلم امید رو زنده نگه میدارم. پای همه ی اشتباهاتم ایستادم و تا تهش میجنگم برای اون یه ساعت آرامش و فکرِ آسوده که شده تمامِ حسرتم. به هیچ دلسوزی و ترحّمی نیاز ندارم و اگر قرار بر دلسوزی باشه خودم برای خودم دل میسوزونم. ایمان دارم روزی من پر از شوقِ زندگی خواهم شد.

هم مرگ باز هم بدونِ تو برای من تکرار میشود...

Aramam .F

و بالاخره بعد چند ماه بحث با مامانم امروز راضی شد موهامو بزنه.

انقدرررر از دستشون خسته شده بودم که نگو. خیلی اذیتم میکردن:/

وسطای کارش بهش گفتم: الان بار دومه داری موهامو میزنی ولی تاحالا یه بارم موهامو نبافتی!

همیشه بهش گفتم مامان خوبی هستی ولی معلّم بهتری ای! کاش بیشتر از اینکه مامانم بودی باهام دوست میبودی.

یه آهنگی داشت آقای قمیشی میخوند:

من فقط عاشق اینم وقتی از همه کلافم بشینم یه گوشه ی دنج موهای تو رو ببافم

همش این میومد توی ذهنم...

Aramam .F

دقیق یادم نمی آید چند ساله بودم اما یادم هست با شنیدنِ یک آهنگ عمیقا توی فکر فرو رفتم. خواننده میخواند از جهانی که همه توی آن خوشبختند! مگر میشود؟ مگر ممکن است؟ در عالم کودکی با خودم فکر کردم چرا نشود؟ شاید چند سالِ بعد همین جهانی که از آن میخواند را من هم با چشمانم دیدم. شاید درحال حرکت به سمتِ همین جهانی که او میگوید باشیم و فقط چند قدم مانده تا رسیدنِ به آن. از آن روز منتظر شدم تا آن جهان را ببینم. جهانی که توی ذهنم ساخته شده بود را. یک روز جایی خواندم که تغییراتِ بزرگ را تغییرات کوچک شکل میدهند و اگر در فکر تغییر دنیا هستیم باید ابتدا خودمان و فکرمان را تغییر دهیم. چقدر کارِ سختی بود تمام افکار و اشخاصی که سالهای سال شکل گرفته بودند حالا بخواهند تغییر کنند. حتی خودِ من! ولی آنقدر رویای آن جهانِ در دلم ریشه دوانده بود که حاضر بودم برایش هر بهایی را بپردازم. روزها و شب ها توی ذهنم مرورش میکردم. جهانی بدون مرز، بدونِ سیاست، بدونِ تبعیض، بدونِ جنگ و... . نمیفهمیدم چرا کشوری به کشورِ دیگر حمله میکند؟! چرا اصلا باید مرزی باشد؟! چرا باید عده ای باشند که سرنوشت دیگران را دردست بگیرند و جایشان تصمیم بگیرند؟! چرا باید انقدر جدایی باشد میان انسان هایی که فارغ از هر نژاد و قومیّت و ملیّت و دین و مذهبی همه انسانند؟! چرا باید فقر و بی عدالتی در همه ی جهان بیداد کند؟! و خیلی چراهای دیگر... هیچ کس جوابی برای چراهایم نداشت یا جواب هایشان قانعم نمی کرد. آخر مگر من چقدر میتوانستم جهان را تغییر دهم یا فقط تغییرِ من چقدر میتوانست در تغییرِ جهانی با میلیارها انسان موثر باشد؟ اصلا مگر چند نفر مثل من آرزوی دیدنِ آن جهان را داشتند؟ شاید تعدادشان کم نبود ولی هیچ کدامشان حاضر نبودند هیچ قدمی برای تحققِ رویای مشترکمان بردارند. برای هرکسی از رویایم گفتم پوزخندی زد و گفت: چقدر تو آرمان گرایی! یا چقدر بلندپروازی! برای هرکسی زیبایی های رویایم را وصف کردم؛ گفت: چه حوصله ای داری! یکی گفت: فکر کردی دنیا جای کوچکی است که من و تو بتوانیم تغییرش بدهیم؟! نمیدانم، شاید من خیلی کودک بودم که دلخوش کرده بودم به چنین رویایی. شاید هم رویایم آنقدرها هم دور از دسترس نمیشد اگر هرکداممان تنها کمی برای بهتر کردنِ دنیایمان تلاش میکردیم اما هزار افسوس که سودای قدرت و ثروت و شهرت آنقدر در دلهای بیشترمان پرورانده شد که چنین رویایی در خفا و گوشه ی دلهای خیلی هامان جان داد. هرجایی بودیم در فکر سبقت گرفتن از هم شدیم به جای آنکه به هم کمک کنیم تا همه به آرزوهایمان برسیم. بیشتر از ساختن ها تخریب کردیم. در فکرمان چه حیله ها و نیرنگ هایی را نپروراندیم تا فقط خودمان باشیم که بهترین میشود، خوشبخت میشود. چقدر دورو بودیم، چقدر دروغ گفتیم، چقدر بی محبّت بودیم، چقدر بد بودیم و هستیم. امروز بعد از سالها دوباره آهنگی که در دورانِ کودکی با لبخند آن را گوش داده بودم را با چشمانِ خیس گوش دادم. چقدر این روزها برای رویایی که همیشه در دلم زنده نگهش میدارم، دلتنگ ترم.

Aramam .F

شده آیا که نفهمی

که چه مرگت شده است؟!

من دقیقا به همین حال دچارم امروز...

علیرضا آذر

* البته نه فقط امروز!

خدا بخیر گرداند.

Aramam .F

تو را به آدم ها چکار؟

بگذار اگر توانستند! سرشان گرمِ خودشان باشد و به کارِ خودشان مشغول.

بگذار صبح ها که بیدار میشوند قبل از هر کاری تاییدهایی که برای خوشی های ظاهریشان گرفته اند را شمار کنند و دلخوش باشند به هزاران نفری که اطرافشان را پر کرده اند.

بگذار دلشان برود برای عزیزم، جانم گفتن هایی که این روزها وردِ زبان همه است.

بگذر بیشتر و بیشتر هر که را می شناسند و نمی شناسند به حریم شخصیشان وارد کنند.

بگذار صبح تا شب لحظه لحظه ی زندگیِ خصوصیشان را مثل یک گزارشگرِ قهّار برای چند هزار نفری که همه شان عزیزند و وصله ی جان! گزارش کنند.

بگذار با سیاه و سفید ها بیشتر عجین شوند و حتی غمگین به نظر رسیدن را بهتر تمرین و تظاهر کنند.

بگذار به همه ی آدم ها و کارها و رفتارهاشان خُرده بگیرند و مثل یک قاضی، حکم خوب یا بد بودن برای آدم ها صادر کنند و خود را تافته ی جدا بافته ای بدانند که تنها به خودشان مشغولند و  به کارِ کسی سرکشی نمیکنند و باوفاترین و مهربانترین و راستگوترین آدمی هستند که اشتباهی روی زمین و میان آدم ها آمدند و همه قصد آزارشان را دارند!

بگذار تمام وقت، مثل یک سیاستمدار به تحلیل مسائل سیاسی و اجتماعی و اقتصادی مشغول باشند و کمی از خبرها  و تحلیل هایی که از این سو آن سو به گوششان رسیده را چاشنی گفته های بی سر و تهِشان کنند و تشویق های دیگران به عرششان ببرد.

بگذار با اندکی چشم پوشی! از هزاران نفری که به دنیایشان راه داده اند هرآن سازِ تنها بودن بزنند و بنالند از نبودِ هم صحبت و هم زبان وَ وَ وَ...

تو را به آدم ها چکار؟

صبح ها بعد از بیدار شدن و قبل از هرکاری خدا را شکر کن برای داشته هایت. تمام کارهایی که باید آن روز انجام دهی را مرور کن تا بدانی زمانِ اضافی نداری برای سرکشی به زندگیِ دیگران و تاییدشان، حتی اگر خودشان بخواهند.

یادت باشد به کسانی که واقعا دوستشان داری گاهی دوست داشتنشان را یادآوری کنی.

یادت نرود این زندگیِ شخصیِ توست و دلیلی ندارد همه بدانند تو امروزت را چگونه، با چه کسی و کجا میگذرانی.

تلاشت را کن برای خندیدن و لبخند آوردن روی لب های دیگران. فراموش نکن غمگین گوشه ای کز کردن را همه بلدند اما تعداد کمی از آدم ها یارای مقابله و ایستادگی در مقابل هجمه ی غم های دنیا را دارند.

تمام تمرکز و حواست را معطوف به زندگیِ خودت کن و وقتت را صرفِ غربال کردنِ آدم های خوب و بد نکن. تو نه قاضی هستی و نه اجازه ی قضاوت داری. مطمئن باش تمامِ آدم ها پر از اشتباه های با دلیل و بی دلیلند. تنها فاصله ات را از آدم هایی که به هر علتی حضورشان آزارت میدهد بیشتر کن تا آرامشت را برهم نزنند. اما فقط فاصله بگیر نیازی به بدگویی از آنها برای بقیه نیست.

تنها درمورد مسائلی که آگاهی حرف بزن. لزومی ندارد هرچیزی که نمیدانی را تحلیل و بررسی کنی.

گاهی تنها بودن خیلی بهتر از بودن با کسانی است که روز به روز ناامیدترت میکنند و از زندگی بیزارتر. گاهی تنها یک نفر میتواند به اندازه ی هزار نفر تنهایی هایت را پر کند پس نیازی به این همه هیاهو و شلوغی اطرافت نیست.

بگذار کنار کارهای ارزان و بی ارزش را... 

مطمئن باش اگر بخواهی وقت بگذاری برای کارهایی که باید و دوست داری انجام دهی حتی فرصت نداری سربرگردانی ببینی دیگران به چه کاری مشغولند!

Aramam .F