آرامم

من، مرا بر شانه هایش میکِشد...

آرامم

من، مرا بر شانه هایش میکِشد...

آرامم

آخرین پرنده را هم
رها کرده ام
اما هنوز غمگینم...
چیزی در این قفس خالیست
که آزاد نمی شود.

درهم نوشتم از هرچیزی!

* کارِ واقعا سختیه وقتی هزار و یک دلیل داری برای غصه خوردن و ناراحتی، شاد باشی و حالتو خوب نگه داری.


*یه دوستی داشتم خیلی واسم عزیز بود. کلا یه جورِ خاصی دوستش داشتم. یه مدتی چشماش ضعیف تر شده بود و مجبور شد عینکشو عوض کنه. روزی که با عینک جدید دیدمش بهش گفتم عینکِ قبلیت خیلی بیشتر بهت میومد و بیشتر دوسش داشتم. از فردا دوباره عینکِ قبلیشو میزد. مطالبی که روی تخته نوشته میشد رو نمیدید و از روی نوشته های من مینوشت. یکی از دوستای مشترکمون بهش گفت مگه عینکتو عوض نکردی چرا دوباره اینو میزنی وقتی باهاش خوب نمیبینی؟! جواب داد: بخاطر فائزه! فائزه اینو بیشتر دوست داره.


*اینکه یه عده ی کثیری بگن فلانی خوبه دلیل نمیشه که اون شخص واقعا خوبه... شاید اون شخص بازیگرِ خوبیه! همچین کسی رو دیدم و خوب میشناسم.


*بعضی روزا خیلی بی حال و کسل میشم و برای فراموشی موقت زمان و مکان به خواب پناه میبرم ولی اکثر اوقات وسطای کابوس دیدنا از خواب میپرم و حتی میترسم دوباره بخوابم.


*یکی از سختی های زندگی اینه که یه شخصِ منظم بین یه عده آدمِ بی نظم زندگی کنه.


*یکمی از باغچه مون بگم که خودش یه میوه فروشیه؛

امسال یه نهالِ توتِ مجنون توی باغچه کاشتیم. تا چند وقت پیش اصلا فکرشو نمیکردم زنده بشه ولی یکم گذشت دیدم شاخه هاش نرمه. کلی آب دادم بهش و حالا هم برگ درآورده و هم چندتایی توت داده. خیلی دوسش دارم. از همه ی درختای باغچه بیشتر...

درختِ سیب هم امسال غوغا کرده و کلی سیب داده. حدودا چهل پنجاه ساله اس. یک سال در میون میوه میده. همش صحبتِ قطع کردنش میشه؛ من دوس ندارم قطعش کنن ولی خب به حرفِ من گوش نمیدن آخرشم...

یه دونه گردو هم کاشتیم که شده یه نهالِ کوتاه قد چهلِ سانتی! و یه نهال گردو هم کاشتیم که هم قدِ منه و فقط برگ داره و انگاری بعد از شیش هفت سال گردو میدن.

اون طرفِ باغچه هم یه درخچه ی گلابی و یه درخچه ی زردآلو داریم از من بلند ترن و فعلا فقط برگ دارن ولی احتمالا سالِ بعدی میوه میدن.

درختِ آلبالو هم یکمی امسال آلبالو داد که کلاغا نصفشونو نوک زدن و خوردن. گنجشکا ولی سیب دوست دارن انگار...

درخت گیلاسم خیلی لطف کرده فقط برگ داده:| انگار نه انگار من چشم انتظارِ گیلاساشم...

شیش هفتا هم تاک داریم که بیشتر از انگور دادن برای دلمه استفاده میشن.

گل گاو زبونا گل میدن، هر روز سبزیا رشد میکنن، بوته های گوجه هم دونه دونه دارن گوجه میدن، آفتاب گردونا قد میکشن، رز ها و گل محمدیا هم تا چند وقت پیش گل میدادن هرروز...

فقط یه دونه حوض آبی رنگ و یه فواره خیلی جاش خالیه وسطِ باغچه.


* حاشیه ی امن ایجاد کنید برای کسی که دوستش دارید؛ حاشیه ی امن ایجاد کنید برای کسی که دوستتان دارد!

خیالِ عشق را تخت کنید که می‌روید دنبالش اگر برود، نازش را می‌کشید از اینجا تا هرکجا که دلش بخواهد، که منتِ یک نگاهش را می‌کشید به دوشِ تمامِ زندگیتان...

گهگداری اجازه بدهید همان معشوقه ی رویایی قصه‌ باشد که نمی‌شود بی‌خیالش شد، که نمی‌شود از خیرِ حتی یک لبخندش گذشت، که نمی‌شود دل ازش کند، حتی اگر خانه‌اش سر قله ی کوهِ قاف باشد.

ثابت کنید فرق دارد قضیه اش، با عالم، با آدم، با همه... مطمئنش کنید که می‌جنگید به خاطرش، که پی اش را می‌گیرید، که زمین و آسمان را به هم می‌دوزید برایش...

فرقی نمی‌کند از سرِ ترس باشد یا غرور، این ها که نباشند، مفت نمی‌ارزد عاشقی...

خلاصه کنم اگر ادعای عشق دارید، اگر عاشقید،

حاشیه ی امن ایجاد کنید برای کسی که دوستش دارید؛ حاشیه ی امن ایجاد کنید برای کسی که دوستتان دارد!

طاهره اباذری هریس


* در لباس آبی از من بیشتر دل می بری

   آسمان وقتی که می پوشی کبوتر می شوم

مهدی فرجی


*و در انتها یه دونه آهنگِ قری:))

چند روز قبل هرچی دست نوشته مربوط به دو سالِ گذشته داشتم رو سوزوندم. همیشه فکر میکردم سوزوندن بهترین راه برای از بین بردنِ هرچیزیه که باید از بین بره. بیشتر نوشته ها برای وقتایی بودن که حالم بد بود. نمیخواستم بخونمشون ولی نتونستم مانع کنجکاویم بشم و برای آخرین بار خوندمشون. هم خاطراتِ خوبی که نوشته بودم و هم خاطراتِ بد رو. دقیقا اون خاطرات بد، بدترین اتفاقاتی بودن که این دوسال رخ داده بود. اون لحظه ها و حس و حالشونو با خوندن نوشته هام دقیق یادم اومد. اوجِ ناامیدی و نهایتِ ناراحتی بودن ولی گذشتن:) گذشتن و میگذرن. شاید یکی از بزرگ ترین اشتباهاتِ من گاهی برگشتن و مرور اون خاطرات بود نه فقط اون خاطرات بلکه همه ی گذشته. وقتی نوشته هام میسوختن حس میکردم دارم کمی سبک تر میشم! رها میشدم و این رهایی رو دوست داشتم.

راستش من اصلا برخلافِ چیزی که شاید بنظر بیاد آدمِ ساکت و گوشه گیری نبودم و الانم نیستم. یکی از علت های شلوغی مهمونیا و جشنا و حتی خونمون وجودِ من بوده! این چند سالِ اخیر خیلی عوض شدم ولی این خودمو زیاد دوست ندارم و اینروزا با تمامِ وجودم دارم تلاش میکنم اون فائزه ای که دوسش داشتم رو از زیرِ آوارِ گذشته بیرون بکشم و دوباره زندش کنم! اون فائزه خیلی بیشتر میخندید و میخندوند، شادتر بود، اعتماد به نفسش بالا بود، پرامیدتر بود، حتی مهربون تر بود. قول دادم به خودم هرچی پیش اومد اون فائزه رو زنده کنم. بخندونمش، شاد و امیدوارش کنم. من هنوز اولِ راهم ولی این بار سعی میکنم از لحظه لحظه ی مسیر لذت ببرم.

بهم توصیه شده کلا آهنگِ غمگین رو بذارم کنار و همش آهنگای قردار! گوش بدم. فعلا این آهنگه رفته توی مغزم و بیرونم نمیاد. شما هم گوش و قر بدید :] فقط قبل از پلی کردن صداشو کم کنید!

*لاله گفتم یا نه نمیدونم؛ ولی مهربونیات یه دنیا برام باارزشه:)
*فرانک نمیدونم این نوشته رو میخونی یا نه ولی ازت دلگیرم...
*مه سوی عزیزم پیام های مهربونتو کلمه به کلمه چندین بار خوندم و بازم میخونم و حالم خوب میشه با حرفات:))
*خانومی که میای و هرچی اینجا بد مینویسم و به خودت میگیری! و دیگه پیام نمیدی و چشم به راه میذاریم... نمیدونم چی بگم! هنوزم گیجِ حرفاتم ولی اشتباه میکنی عزیزِ من. تو دیگه منو با بقیه یکی نکن. من نه مثلِ نازنینم نه یاسمین نه همه ی اونایی که میشناختی. اگه حرفی زدم کاری کردم که ناراحت شدی ناخواسته بوده.

پماد برای روح های حساس و آسیب دیده! پیدا میشه؟! قرصِ امیدواری چطور؟! کجا میشه یه آمپولِ تقویت روحیه پیدا کرد؟! وقتی شادی و خنده افت میکنه سرمشو از کجا باید گیر آورد؟! چرا هیچ فشارسنجی فشارِ مشکلات رو نمیسنجه؟! کاش یه کپسول پیدا میشد پر از حالِ خوب که حالِ خوب رو نفس بکشیم تا شاید به قلبمون برسه. چی میشد وقتی گوشی پزشکی روی قلبی گذاشته میشد به جای صدای قلب، حرفایی که توی دل مونده و به گلو نرسیده خورده شده، شنیده میشد.

هر چهار ساعت یک بار به آخرِ خط رسیدن! توی اوجِ تابش خورشید توی تاریکی و سیاهی مطلق بودن. وسطِ راهِ قله ی امیدواری، از پایین دستشو میاره بالا و پامو میگیره و محکم میکشه و میندازدم ته ته دره ی ناامیدی. همینطوری که ته دره سقوط میکنم دوتا چشم نگران میبینم. نگران نه برای من و بلایی که سرم میاد، نگرانِ حرفِ مردم! میدونی مردم چی میگن؟ لابد کج رفت که سقوط کرد! سقوط میکنم و باز نمیمیرم. لاجون ته دره افتادم و ناامیدتر از همیشه. گریه کن، حرف بزن! گریه چه دردی رو درمان میکنه؟! حرف زدن چی؟! صبر میکنم ببینم بالاخره تموم میشه یا نه؟! ته خط باید تموم بشه همه چیز، مگه نه؟ پس چرا تموم نمیشه. چرا من روزی چند بار میرسم ته خط و بازم هستم؟! چرا تموم نمیشم؟! یه عالم از من خسته اس و من خسته از عالم...

چشم بگردون و دنیا رو ببین مردم چه مشکلاتی دارن و چطوری سر میکنن! این شاید مضحک ترین دلداری بود که بهم دادن و به بقیه دادم. چه کسی وقتی سرش درد میکنه، دندانش درد میکنه حین درد به شخصِ دیگه ای فکر میکنه که توی اون لحظه از خودش بیشتر درد میکشه؟! توی اون لحظات فقط دنبال راهی برای تسکینِ درد خودشه. هرکسی دردِ خودشو داره و مشکلاتش برای خودش بزرگه حتی اگه نسبت به مشکلاتِ بقیه اصلا به چشم نیاد.

حدودا چند هزار دقیقه میشن آهنگایی که مدتها همدمِ من بودن و شریک تمام اشک هایی که ریختم. با تک تک کلماتشون جون دادم. فکرشم نمیکردم طاقت بیارم. زندگی نکردم ولی نمردم! برچسب سرخوشی و بیخیالی بهم خورد وقتایی که حتی شبهام از فکر و خیال خواب آرام نداشتم. الان زندم و بی تفاوت ترین. از دوستای گذشتم هیچ خبری ندارم. از تمام کسایی که یه روزی دوستشون داشتم و دوریشون آزارم میداد مدتهاست دورم ولی دیگه آزاری نداره دوریشون. دلتنگ که نیستم برای هیچکس! ذوق ندارم برای دیدنِ دوباره کسی. مهم نیست اگه هیچکسی دوستم نداره. تعداد زیادی از اطرافیانم بیمارن ولی من دل نگران هیچکدوم نیستم. انقدری آدمایی که دوستشون دارم کم شدن که انگشتای دستهام زیادی میاد واسه شمردنشون. گریه نمیکنم، نمیخندم، فقط نگاه میکنم. نسبت به خودم خیلی ساکت شدم. کل حرفام خلاصه میشه توی مکالمه های روزمره ای که اگه اجباری برای جواب دادن نبود اصلا حرفی نمیزدم. حوصله ندارم حتی با خودم حرف بزنم. حوصله ی شنیدنِ آهنگایی که دوستشون داشتم رو هم ندارم. حس میکنم از چند سالِ پیش دارم اضافه کاری، زندگی میکنم و هرچیزی که اسمشو میشد گذاشت زندگی چند سال پیش باید تمام میشد. خستم قدِ یه دنیا...

اینم بین آهنگای قدیمی و عتیقه ای که نه گوششون میدم نه حذفشون میکنم، پیدا کردم:|

منتظره کسیه که حتی نمیدونه کیه! کجاست! حتی نمیدونه میاد یا نه!

فقط منتظره، یه عمره...

هر روز که میگذره بیشتر از قبل حس غربت میاد سراغم، حس عدم تعلق به این زمان. بیشتر حس میکنم تنهام و نمیتونم مثل قبل با آدما درارتباط باشم. هرچی میگذره بیشتر تفاوت های خودم رو با هم نسل های خودم میبینم و کمتر میتونم کنار بیام. اصلا بحث برتری کسی بر کسی نیست. فقط من برای زندگی توی این شرایط زیادی غریبه ام. نمیتونم با عادی ترین مسائل کنار بیام و بپذیرم که عادی هستن. نمیتونم و اینو باور دارم که از ناتوانی من نیست.
کم کم دارم میشم ارمیا؛ همونقدر غریبِ وطن!
پیش از دق مرگی...
نمیدونم چه رازیه که وقتی کسی میمیره هرچی خاطره ی بد ازش داری یهویی از ذهنت میره و خوبی ها و مهربونیاش حتی اگه کم بوده باشن فقط میاد جلوی چشمت و دلتو درد میاره.
توی ذهنم نگهت میدارم سرِپا، زنده و با قلبی که هنوز میتپه. هنوزم گاهی توی خیالم تو رو مهمان خونمون میکنم و سرمو خم میکنم تا پیشانیمو ببوسی. انگشتای کشیده و قشنگتو، آروم و باز ناز غذا خوردنتو، صدای نازک و ظریفتو، پیراهنای گل گلی و چین دارتو، موهای همیشه بافته تو، همه رو توی قلبم زنده نگه میدارم حتی اگه منو اندازه ی بقیه ی نوه هات دوست نداشتی، حتی اگه اصلا دوسم نداشتی.
سعی میکنم آخرین تصویری که توی ذهنم ازت باقی میمونه عید امسال باشه که خونمون اومدی نه امروز که انقدری ازت دور بودم که حتی تنِ کفن پیچتو نمیدیدم.
امشب دیگه راحتِ راحت، بدون هیچ لورازپام و دیازپامی میخوابی.
دیگه نگران نیستی که قرصاتو همراهت نبردی.
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

میدونی چرا دوسش دارم؟!

دقیقا اون زمانی که تا دهن باز میکردم همتون میزدید توی دهنم و شروع میکردید به نصحیت و میگفتید هیس... هیچی نگو، فقط حرف گوش کن و چیزی جز اینی که هستی باش؛ دو تا گوش شد برای شنیدنم؛ شنیدنِ چرت و پرتا و دری وریام...

این برای من یه دنیا بود.

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید