آرامم

نه اینکه من آرامم؛ بلکه تویی تمام آرام و قرارم...

کیبورد:)

اینم از کیبورد من که جز این نمیشه باهاش نوشت...

دوستت دارم آرامِ جانم

                                     

# خلاقای قبل من سوء تفاهم بودن همشون:)))

  • ۲۴ نظر
    • :)
    • دوشنبه ۲۰ آذر ۹۶

    اسم من

    دوستش داشتم؛ اسمم را میگویم...

    زمانی که صدایم میزدی و لال میشدم و جوابت تنها یک نگاه بود؛ زمانی بود که دوستش داشتم و حس میکردم چقدر زیباست.

    ولی از زمانی که دیگر تو مرا صدا نزدی دیگر دوستش ندارم؛

    هیچکس به زیبایی که تو صدایم میزدی صدایم نکرده است؛

    هنوز هم صدایت توی گوشم طنین انداز است...

    مطمئن باش معنای اسمم فقط با بودن تو تحقق میابد و تو تنها، اسمم را معنایی:)

  • ۱۰ نظر
    • :)
    • شنبه ۱۸ آذر ۹۶

    تنها یادگاری...

    مینشینم و زل میزنم به تنها یادگاریت، یادگاری که حتی از وجودش بی اطلاعی...

    حسودیم میشود به بند کفش هایت که بیشتر از من با تو قدم زده اند و همراهیت کرده اند.

    دستم را نوازش گونه بر رویشان میکشم؛ دقیقا همان جایی که روزی جای دستانت بوده

    چشمان را میبندم و لبخند میزنم؛ دیوانه وار...حتی تصور لمس جای دستانت هم شیرین است:)

    فکر میکنم چقدر خوب است که از تو برایم یک یادگاری مانده است که خودت نمیدانی...

    به آغوش میکشمشان و فکر میکنم کدام دیوانه ای تا به حال بند کفشی را به آغوش فشرده و بوسیده!!!

    کدام دیوانه ای ممکن است چنین چیزی را داشته باشد؟! عزیزترین بند کفش های دنیا!!! بی شک دیوانه ای به نام من...

                                                                       

  • ۱۳ نظر
    • :)
    • پنجشنبه ۱۶ آذر ۹۶

    سیلی

    بزن؛ درنگ نکن...

    شاید چاره ساز باشد!

    بزن و رهایم کن از این کابوس تلخ نداشتنت؛

    نگذار زندگیم را با کابوسی سر کنم که بر تمام خوشی هایم سایه افکنده و دنیایم را تاریک ساخته؛

    نگذار حس تلخ نبودنت به جنونم بکشاند در این تنهایی،

    نگذار با نداشتنت ذره ذره تمام شوم در خفا،

    درمان تمام دردهایم خودت بیا و رهایم کن از این کابوس بی انتها...

  • ۱۴ نظر
    • :)
    • سه شنبه ۱۴ آذر ۹۶

    من بمیرم...

    من بمیرم واسه همه ی غصه هات...

    واسه دلت که کم غم نداره...

    واسه مشکلات بی شمارت...

    واسه فکر درگیرت که آرامش نداره...

    واسه چشمات که خواب نداره...

    واسه لبات که خنده نداره...

    واسه اعصاب داغونت...

    واسه بغضت که نشکستی...

    واسه اشکی که تو چشمات دیدم...

    واسه انگشت دستت که دیگه حس نداره...

    جانِ دلم، من بمیرم واسه تو...

  • ۲۱ نظر
    • :)
    • پنجشنبه ۹ آذر ۹۶

    آخرین باری که...

    صبح جمعه 7 دی 93 برای رفتن به آزمون آماده شدم. نمیدونم چرا انقدر حس دلتنگیم نسبت به زمانای دیگه بیشتر بود.

  • ۱۶ نظر
    • :)
    • دوشنبه ۶ آذر ۹۶

    مقایسه:/

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • :)
    • جمعه ۳ آذر ۹۶

    کجا بجویمت؟

     
     
  • ۲۰ نظر
    • :)
    • دوشنبه ۲۹ آبان ۹۶

    لحظه ی رفتنت...

    چرا یادم نمیرود آن روز را؟

    چرا هرچه به عقب بر میگردم تا از آنجایی که نبودی شروع کنم و ادامه دهم نمیشود؟

    چرا بودی از اول؟

    چرا تا خودم را شناختم تو بودی؟

    چرا یادآوری هر خاطره را تو معنایی؟

    چرا نمیگذرد روزهای تلخ نداشتنت؟

    و چرا لحظه رفتنت را دنیا برایم به تکرار گذاشته است؟

     

     

    سرت رو برنگردوندی ببینی چقد خواهش توی چشمام دارم

    ببینی کاری از من بر نمیاد بجز اینکه ازت چشم برندارم...

  • ۲۳ نظر
    • :)
    • يكشنبه ۲۸ آبان ۹۶

    جوجه گنجشک من!!!

    مامان بزرگم وقتی بعد چند سال دوباره دیدت یکم تعجب کرد ولی چیزی نگفت...

    از اون روز هروقت اسمت میاد میگه مث جوجه گنجشکه:)

    منم جواب میدم آره دقیقا مث جوجه گنجشکه!!! اگه اینطوری نبود که گیر یه آدم گرگ صفت نمیفتاد:(

     

    همش توی خوبیای خودت گیر کرده بودی و حتی بدی رو نمیشناختی که اینطوری گیر نکنی...

    همه که مث خودت یکرنگ نیستن:/ آرامِ جانم؛آدمای امروز گرگ صفتن:(

    کاش با بدی کمی آشنا بودی...

  • ۱۶ ❤️
    • :)
    • چهارشنبه ۲۴ آبان ۹۶