آرامم

نه اینکه من آرامم؛ بلکه تویی تمام آرام و قرارم...

تنها یادگاری...

مینشینم و زل میزنم به تنها یادگاریت، یادگاری که حتی از وجودش بی اطلاعی...

حسودیم میشود به بند کفش هایت که بیشتر از من با تو قدم زده اند و همراهیت کرده اند.

دستم را نوازش گونه بر رویشان میکشم؛ دقیقا همان جایی که روزی جای دستانت بوده

چشمان را میبندم و لبخند میزنم؛ دیوانه وار...حتی تصور لمس جای دستانت هم شیرین است:)

فکر میکنم چقدر خوب است که از تو برایم یک یادگاری مانده است که خودت نمیدانی...

به آغوش میکشمشان و فکر میکنم کدام دیوانه ای تا به حال بند کفشی را به آغوش فشرده و بوسیده!!!

کدام دیوانه ای ممکن است چنین چیزی را داشته باشد؟! عزیزترین بند کفش های دنیا!!! بی شک دیوانه ای به نام من...

                                                                   

  • ۱۳ نظر
    • :)
    • پنجشنبه ۱۶ آذر ۹۶

    سیلی

    بزن؛ درنگ نکن...

    شاید چاره ساز باشد!

    بزن و رهایم کن از این کابوس تلخ نداشتنت؛

    نگذار زندگیم را با کابوسی سر کنم که بر تمام خوشی هایم سایه افکنده و دنیایم را تاریک ساخته؛

    نگذار حس تلخ نبودنت به جنونم بکشاند در این تنهایی،

    نگذار با نداشتنت ذره ذره تمام شوم در خفا،

    درمان تمام دردهایم خودت بیا و رهایم کن از این کابوس بی انتها...

  • ۱۴ نظر
    • :)
    • سه شنبه ۱۴ آذر ۹۶

    من بمیرم...

    من بمیرم واسه همه ی غصه هات...

    واسه دلت که کم غم نداره...

    واسه مشکلات بی شمارت...

    واسه فکر درگیرت که آرامش نداره...

    واسه چشمات که خواب نداره...

    واسه لبات که خنده نداره...

    واسه اعصاب داغونت...

    واسه بغضت که نشکستی...

    واسه اشکی که تو چشمات دیدم...

    واسه انگشت دستت که دیگه حس نداره...

    جانِ دلم، من بمیرم واسه تو...

  • ۲۱ نظر
    • :)
    • پنجشنبه ۹ آذر ۹۶

    آخرین باری که...

    صبح جمعه 7 دی 93 برای رفتن به آزمون آماده شدم. نمیدونم چرا انقدر حس دلتنگیم نسبت به زمانای دیگه بیشتر بود.

  • ۱۶ نظر
    • :)
    • دوشنبه ۶ آذر ۹۶

    مقایسه:/

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • :)
    • جمعه ۳ آذر ۹۶

    کجا بجویمت؟

     
     
  • ۲۰ نظر
    • :)
    • دوشنبه ۲۹ آبان ۹۶

    لحظه ی رفتنت...

    چرا یادم نمیرود آن روز را؟

    چرا هرچه به عقب بر میگردم تا از آنجایی که نبودی شروع کنم و ادامه دهم نمیشود؟

    چرا بودی از اول؟

    چرا تا خودم را شناختم تو بودی؟

    چرا یادآوری هر خاطره را تو معنایی؟

    چرا نمیگذرد روزهای تلخ نداشتنت؟

    و چرا لحظه رفتنت را دنیا برایم به تکرار گذاشته است؟

     

     

    سرت رو برنگردوندی ببینی چقد خواهش توی چشمام دارم

    ببینی کاری از من بر نمیاد بجز اینکه ازت چشم برندارم...

  • ۲۳ نظر
    • :)
    • يكشنبه ۲۸ آبان ۹۶

    جوجه گنجشک من!!!

    مامان بزرگم وقتی بعد چند سال دوباره دیدت یکم تعجب کرد ولی چیزی نگفت...

    از اون روز هروقت اسمت میاد میگه مث جوجه گنجشکه:)

    منم جواب میدم آره دقیقا مث جوجه گنجشکه!!! اگه اینطوری نبود که گیر یه آدم گرگ صفت نمیفتاد:(

     

    همش توی خوبیای خودت گیر کرده بودی و حتی بدی رو نمیشناختی که اینطوری گیر نکنی...

    همه که مث خودت یکرنگ نیستن:/ آرامِ جانم؛آدمای امروز گرگ صفتن:(

    کاش با بدی کمی آشنا بودی...

  • ۱۶ ❤️
    • :)
    • چهارشنبه ۲۴ آبان ۹۶

    چرا رفت؟!!!

    من ایمان دارم که تو مرا دوست داشتی و داری؛ ولی جواب این سوال که اگر دوستت داشت چرا رفت را نمیدانم...

    نمی دانی جان دلم این سوال چقدر مرا شکسته است.

    اگر خودت میدانی تقلب برسان و خلاص...

  • ۱۴ نظر
    • :)
    • سه شنبه ۲۳ آبان ۹۶

    من همینم:/

    من همینم که هستم:/

    یه عصبی، بد اخلاق، بدبین، خودخواه، لجباز، شکاک، زود رنج، حق به جانب، دل سنگ...

    من کسیم که به عقیده ی اطرافیانم با خودمم دعوا دارم.

    پس مطمئنا تحمل یه همچین کسی حتی واسه یه لحظه سخته...

    حق میدم که نخوای یکی از نزدیکترین هات حتی کنارمم نباشه:/ چه برسه به صحبت و معاشرت...

  • ۱۱ ❤️
    • :)
    • يكشنبه ۲۱ آبان ۹۶