آرامم

آرامم

من آن دریای آرامم که در من
فریادِ همه توفان هاست...
-----------------------------------
پستِ ثابتو دریابید:]

منوی بلاگ

تصمیم داشتم بعد از مدتِ طولانی غرور و سرکشیم رو کنار بذارم و با یه سلامِ ساده طلسم این سکوتی که شاید ناخواسته پیش گرفته بودیم رو بشکنم. خیلی سعی میکردم خونسرد و آروم رفتار کنم ولی مگه میشد؟! قلبم رقصیدنش گرفته بود اون وسط و یه آشوبی به پا بود توی وجودم که نگو. از در که اومدی داخل انقدر یهویی و عجله ای پریدم جلو و سلام کردم که همه تعجب کردن! زبونم بند اومد از نگاهای خیرشون ولی چشمم به دهنت بود که جواب بگیرم ولی چشمای متعجبتو ازم گرفتی و سرتو انداختی پایینو خیلی راحت رفتی:/ هرچی فک میکردم نمیفهمیدم ریشه ی ناراحتیت از من کجاست:/ فضا سنگین شده بود که یه لبخندِ مسخره زدم و به خواهرت که با چشمای گرد شدش هنوزم نگاهم میکرد؛ گفتم: فک کردم باباته یهویی سلام کردم:|

دارم میترسم از خودم:/

از افکارِ خودم...

یعنی ممکنه یه روزی واقعی بشن؟! وحشتناکه...

*چقد دلم میخواست زندگی کنیم؛ نشد...

:)

من میتونم کاری کنم که یه دنیا حسودت بشن؛ آرزوی زندگیتو داشته باشن؛ غبطه بخورن به خوشبختیت، بخوان یه لحظه جای تو باشن، زندگیت رویاشون باشه

فقط اگه خودت بخوای و برگردی...

ینی برمیگردی؟!

:)

میدانی جانِ دل؟! نه نمیدانی...

آخر از کجا قرار است بدانی؟ ولی خودم برایت میگویم:)

حس میکنم عشقت مرا بزرگ کرده؛ امیدوار کرده... بدون شک عشقت پربرکت است:)

مینویسم برات و شاید روزی نویسنده شدم!

صورتِ ماهت را میکشم و شاید روزی نقاش شدم!

شعری گفته ام برایت و شاید روزی شاعر شدم!

آری درست خواندی یا شاید شنیدی. شعری گفته ام که تنها برایت توست.

حروفِ اولِ بیت هایش را کنارِ هم چیدم نامت شد رمزِ شعرم:)))

برایت به یادگار میگذارمش تا شاید روزی تنها خودت آن را خواندی...

 

* دوستانی که عزم رفتن کردید لطفا بخیال بشید دیگه:/آقای رمانتیک خواهش میکنم بمونید. نه واسه خواهشِ من بخاطرِ حنانه زری... هیچکس دوس نداره برید پس بمونید لطفا:)

توی هر شرایط و اوضاع و احوالی که باشی هرکسی بیاد کمِ کم شش هیچ از تو عقبه:)

:)

مداد طراحیمو برمیدارم بعد مدت ها میخوام طراحی کنم ولی این بار یه فرقی با دفعه های قبلی داره. اینبار طرحی که میزنم طرح شیء یا منظره نیست. یه تجربه جدیده واسم. نمیدونم میدونستی یا نه ولی من طراحی چهره رو خیلی دوس دارم و اینبار میخوام بدون هیچ آموزشی صورت تو رو بکشم:) میگن میشه با تمرین زیاد توی کشیدن چهره مهارت پیدا کرد. منم زیاد میکشم. فقط تو رو میکشم. انقدر میکشم تا شبیه خودت بشه. یه روزی قابش میکنم و هدیه میدمش به خودت:) خوب میکشم ها ولی فک کنم چشاتو باید بدم خدا کمکم کنه تا بکِشمشون...آخه این چشه تو داری یا قاتلِ جون؟!!!

:)

میدونی وقتی واسم خوندی دنیا دیگه مث تو نداره من راست یا دروغ باورش کردم:/

شایدم راست میگفتی و مث من دیگه نداشت ولی انگاری بهتر از من واسه تو داشت...

:)

نوشته ی خاصی نیس... دوس نداشتید نخونید.

چند سالِ بعد عصر یک روزِ ابری دلت برای مادربزرگ و پدربزرگت تنگ میشود و بی هوا تصمیم میگیری به دیدنشان بیایی. بنیامین که بیشتر از هرکس وابسته به توست دنبالت راه می افتد و تو دلت نمی آید دلِ کوچکش را بشکنی و او را هم با خودت همراه میکنی. مسیر هشتاد کیلومتری بینمان را طی میکنی. مستقیم راه منزل مادربزرگ را در پیش میگیری. زنگ میزنی ولی خودت را معرفی نمیکنی. درِ حیاط که باز میشود مادربزرگت سرک میکشد تا ببیند کیست؟! چشمش به تو و بنیامین می افتد و پدربزرگت را صدا میزند و برای به آغوش کشیدنت پرواز میکند. صورتت را در بوسه غرق میکند. بنیامین به آغوش پدربزرگ میرود و برایش شیرین زبانی میکند. به خانه میروید و مادربزرگ بی درنگ به آشپزخانه میرود تا از عزیزدردانه هایش پذیرایی کند. ساعتی میگذرد. یادت می افتد که امروز پنچ شنبه است و چقدر خوب میشود که پدربزرگ و مادربزرگ را برای سر زدن به پسرشان ببری. پیشنهاد میدهی و آنها هم از خدا خواسته میپذیرند و سریع آماده ی رفتن میشوند. در راه بنیامین حرف میزند و شما ساکت گوش میدهید. نزدیکِ یک شیرینی فروشی توقف میکنی و شیرینی میخری. وقتی میرسید بنیامین با چشمانی گرد شده اطرافش را نگاه میکند. چنین مکانی برایش عجیب است! به افرادی که در رفت و آمدند با تعجب خیره شده. شیرینی ها را باز میکنی و همینطور که به طرف مزار دایی حرکت میکنی به مردم در حالِ رفت و آمد تعارف میکنی. چهره ی مادربزرگ و پدربزرگت هر لحظه غمگین تر و گرفته تر میشود. به مزار پسرشان میرسند فاتحه ای میخوانند و روی نیمکتی آهنی مینشینند. میروی آب بیاوری تا غبار از سنگ مزار بشویی. ظرف آبِ بزرگی که داخل خودرو داری را می آوری و روی سنگ مزار میریزی تا خاک های نشسته از رویش شسته شوند. بنیامین راه می افتد و میروی کنارش باشی تا راه را گم نکند. به قبر های همان اطراف نگاه می اندازی همه شان شسته شده ولی یک سنگِ سفید که از خاک های زیادی رویش نشسته توجهت را جلب میکند. دلت برای تنهایی شخصِ آرمیده در آن قبر میگیرد. آبِ باقی مانده را میبری و روی آن سنگِ قبر میریزی. آب میرود و میشوید خاک ها را. کم کم مشخصاتِ صاحبش آشکار میشود. چقدر نامش آشناست! به فکر فرو میروی. گذشته ای دور در ذهنت نمایان میشود. دختری که روزی هم بازیت بود. سنی نداشت. مرگش ناگهانی بود. همه را شوک زده کرد. فاتحه ای میخوانی و میروی تا از خفقان به وجود آمده خودت را رها کنی.

سرنوشت همیشه ما را غافل گیر میکند. بعید نیست درست همان جایی که من به رسیدن فکر میکنم مرگم برسد و فاصله را قدِ دنیایی زیاد میکند:/

میگن دوست نداشت وگرنه نمیرفت...

نمیدونم تا کی میخوای به این شایعات دامن بزنی:/

:)

 

 

من اونی ام که خیره رو دره

خوشی شو میده غصه میخره

که حالش از همیشه بدتره

دل نمیده و دل نمیبره

کسی که با کسی قدم نزد

تو خونه عکسی غیر غم نزد

سری به قلب عاشقم نزد

اون که رو دلم زخم کم نزد

 

*دلم خوشه مرداد میای:/ اگه نیای...نه، نمیخوام حتی فکرشم کنم:/

:)