آرامم

آرامم

من آن دریای آرامم که در من
فریادِ همه توفان هاست...
-----------------------------------
پستِ ثابتو دریابید:]

منوی بلاگ

بزن؛ درنگ نکن...

شاید چاره ساز باشد!

بزن و رهایم کن از این کابوس تلخ نداشتنت؛

نگذار زندگیم را با کابوسی سر کنم که بر تمام خوشی هایم سایه افکنده و دنیایم را تاریک ساخته؛

نگذار حس تلخ نبودنت به جنونم بکشاند در این تنهایی،

نگذار با نداشتنت ذره ذره تمام شوم در خفا،

درمان تمام دردهایم خودت بیا و رهایم کن از این کابوس بی انتها...

من بمیرم واسه همه ی غصه هات...

واسه دلت که کم غم نداره...

واسه مشکلات بی شمارت...

واسه فکر درگیرت که آرامش نداره...

واسه چشمات که خواب نداره...

واسه لبات که خنده نداره...

واسه اعصاب داغونت...

واسه بغضت که نشکستی...

واسه اشکی که تو چشمات دیدم...

واسه انگشت دستت که دیگه حس نداره...

جانِ دلم، من بمیرم واسه تو...

 

صبح جمعه 7 دی 93 برای رفتن به آزمون آماده شدم. نمیدونم چرا انقدر حس دلتنگیم نسبت به زمانای دیگه بیشتر بود.

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
:)
 
 

چرا یادم نمیرود آن روز را؟

چرا هرچه به عقب بر میگردم تا از آنجایی که نبودی شروع کنم و ادامه دهم نمیشود؟

چرا بودی از اول؟

چرا تا خودم را شناختم تو بودی؟

چرا یادآوری هر خاطره را تو معنایی؟

چرا نمیگذرد روزهای تلخ نداشتنت؟

و چرا لحظه رفتنت را دنیا برایم به تکرار گذاشته است؟

 

 

سرت رو برنگردوندی ببینی چقد خواهش توی چشمام دارم

ببینی کاری از من بر نمیاد بجز اینکه ازت چشم برندارم...

مامان بزرگم وقتی بعد چند سال دوباره دیدت یکم تعجب کرد ولی چیزی نگفت...

از اون روز هروقت اسمت میاد میگه مث جوجه گنجشکه:)

منم جواب میدم آره دقیقا مث جوجه گنجشکه!!! اگه اینطوری نبود که گیر یه آدم گرگ صفت نمیفتاد:(

 

همش توی خوبیای خودت گیر کرده بودی و حتی بدی رو نمیشناختی که اینطوری گیر نکنی...

همه که مث خودت یکرنگ نیستن:/ آرامِ جانم؛آدمای امروز گرگ صفتن:(

کاش با بدی کمی آشنا بودی...

من ایمان دارم که تو مرا دوست داشتی و داری؛ ولی جواب این سوال که اگر دوستت داشت چرا رفت را نمیدانم...

نمی دانی جان دلم این سوال چقدر مرا شکسته است.

اگر خودت میدانی تقلب برسان و خلاص...

من همینم که هستم:/

یه عصبی، بد اخلاق، بدبین، خودخواه، لجباز، شکاک، زود رنج، حق به جانب، دل سنگ...

من کسیم که به عقیده ی اطرافیانم با خودمم دعوا دارم.

پس مطمئنا تحمل یه همچین کسی حتی واسه یه لحظه سخته...

حق میدم که نخوای یکی از نزدیکترین هات حتی کنارمم نباشه:/ چه برسه به صحبت و معاشرت...

امروز که دستم رسید به ضریح مطهر بانو فاطمه معصومه (س) تنها کسی که توی اون لحظه یادم اومد تو بودی...

همون لحظه انگار ذهنم از هرکس و هرچیزی خالی شده بود و همشو تو پر کرده بودی!!!

هرچی فک کردم یه دعایی چیزی واسه کسی غیر تو بکنم نشد:/ نه که نخواستم هیچ کس یادم نمیومد حتی خودم...

فقط خوشبختیتو خواستم همین:) به هر قیمتی حتی بدون من...