آرامم

من، مرا بر شانه هایش میکِشد...

آرامم

من، مرا بر شانه هایش میکِشد...

آرامم

لامکان...

خیلی سادست!!!
هر کسی و هرچیزی آرامشتو ازت گرفت؛ رهاش کن.
همین...
شایدم خسته شدی؟! به این زودی؟
ولی من که خسته نیستم!
اکثر مواقعی که حالم خرابه میرم دلداری و امید دادنای خودم به بقیه رو میخونم!
تعجب میکنم که اینا حرفای منه؟!
انگاری توی موضع دلداری دادن به بقیه یکی دیگه میشم؛ یکی که خیلی دوسش دارم. یکی که آرزو میکنم کاش واقعا بود و دوستم میبود؛ هم صحبتم میبود؛ حالمو میپرسید و حواسش بهم بود.
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
فردا قراره قد یه دنیا غصه بخوریم؛
دل کندن خیلی سخته...
ازون روزی که خبر رفتنشونو شنیدم هر گوشه ی دنجی پیدا کردم یکم گریه کردم تا سبک بشم، تا یهویی موقع خداحافظی که حالا جلوترم افتاده منفجر نشم؛ تا تلخ ترش نکنم.
من فردا موقع خداحافظی میدونم بیشتر از هرکسی گریه میکنم؛  نمیخوام اینطوری باشه ولی همیشه همین بوده.
شب قبل از سال تحویل ساعت سه یه آهنگ واسم فرستاد و توی جوابش این آهنگو فرستادم و گفتم: خاله خیلی دوسش دارم نگهش دار هروقت شنیدیش یادِ من بیفتی.
حالا برعکس شده و هروقت خودم میشنومش یاد خاله میفتم.
دلم نمیخواد امشب بگذره و فردا بیاد.
باغ من سرده همه ی گلاش پژمرده دونه دونه...
چند سالی بود قصد مهاجرت داشتن ولی کاراشون هماهنگ نمیشد؛ دو سه سال پیش همه ی خرده ریزه های زندگیشونو فروختن و بجز یه سری وسیله ی اساسی هیچی نگه نداشتن. ولی بازم کاراشون جور نشد؛ این چند سال اخیر همش در حال رفت و آمد و تغییر مکان از خوزستان به تهران بودن، خوزستان مستقر بودن و تهران برای کارای مهاجرت و اقامت میرفتن. حالا بعد از چند سال رفت و آمد و پیگیری؛ بالاخره نتیجه گرفتن و هشتم برای همیشه از ایران میرن.
نمیخوام احساسی باشم و گریه کنم ولی اسمش که میاد میرم به بچگیام و که با ذوق راه مدرسه تا خونه ی مامانبزرگ رو میدویدم تا خاله رو ببینم و واسم قصه بگه و شخصیت های قصه هارو واسم نقاشی کنه. یادم نمیره وقتی میخواست عروس بشه و بره یه شهر دور زندگی کنه چقدر گریه میکردم آخه من با هیچکس اندازه ی اون صمیمی نبودم، آخه همیشه از مهربونترین هام بود، آخه خیلی دوسش داشتم و دوریش واسم سخت بود، آخه...
میدونم بازم میبینمش هر چقدر دور و دیر ولی خیلی ناراحت و شوکه شدم از خبر رفتنشون و ناراحت تر برای مامانبزرگ
دلم نمیخواد تقویم جلو بره و برسه به هشتم فروردین...
بیزارم از کسایی که وضع ایران رو به حدی غیرقابل تحمل کردن که همه تنها راه نجات رو مهاجرت میدونن.

این چه رازیست که هربار بهار با عزای دل ما می آید!
 
بی ربط...

چند وقت قبل توی یه وبلاگ خوندم یه جایی امکان این وجود داره که بخشی از حافظتو پاک کنی؛

دقیقا مثل فیلم "درخشش ابدی یک ذهن پاک" !
فعلا خیلی پیگیرش نشدم ولی اگر واقعی باشه من داوطلبم برای انجامش؛ با هر ریسکی که داشته باشه. معمولا محتاطم ولی این یکی ارزششو داره!
 
هر دوشونو دوس دارم؛ هم خونه ی ما و هم درخشش ابدی یک ذهن پاک
کاش موقع تصمیم گیری بجز خودمون به کسایی که تصمیم ما زندگیشونو تحت الشعاع قرار میده هم فکر می کردیم.
مواجه شدن با یه چیزایی شجاعت میخواد!
شجاعت میخواد دونستن و فهمیدن یه چیزایی که شاید فکر میکردی نیستن و وجود ندارن. یه چیزایی که همیشه ته ذهنت میدونستی امکان وجودش هست ولی دلت میخواست انکارش کنی. انکارش کنی و ازش فرار کنی. مثل تمام ویژگی های بد و منفی که داریم و راه آسون تر از اینکه درستش کنیم اینه که انکارش کنیم و خودمونو گول بزنیم که نه نیستن و وجود ندارن... ولی وجود دارن هرقدر هم ماهر باشیم توی انکارشون؛ شاید موفق باشیم و همه ی آدمای اطرافمونو گول بزنیم ولی تا کی به خودمون دروغ بگیم و انکار کنیم. باید بپذیریم فلان ویژگی منفی توی وجودمون هست ولی آخرِ کار، این پذیرش نیست. باید حداقل برای تغییر کردن و بهتر شدن دست به کار بشیم. حداقل به جایی برسیم که لازم نباشه حتی خودمونو جلوی خودمون سانسور کنیم چون شخصیتِ واقعی که داریم حتی مورد پسند خودمون نیست. شاید لازم باشه باور کنیم اون آدم خوبی که خیلیا میگن نیستیم. باورش سخته ولی لازمه. شاید بهتر اینه بجای تظاهر به خوب بودن یکمی روی شخصیت و رفتار و اخلاقمون کار کنیم تا به اون شخصیت ایده آلی که تظاهر میکنیم هستیم واقعا برسیم.
شاید لازم باشه یه بار دیگه تجدید نظر کنیم؛ درمورد آدمی که ساختیم!
* با خودمم؛ ولی میتونه درمورد هرکسی صدق کنه؛ قضاوت با خودتون...
امروز روزی بود که...
به علت برف و یخبندان! و برودت هوا :| مدارس تعطیل و همه خونه بودن. مامانبزرگم هم از دیشب مهمونمون بود.
دیشب تا دیر وقت بیدار بودم و به رازی که صبح دیروز با من درمیون گذاشته شده بود فکر میکردم! الان من تنها فرد باخبر از رازش هستم و قول دادم رازدار خوبی باشم. واقعا از شنیدنش متعجبم هنوز و اینکه یه نفر در عرض کمتر از ده دقیقه بزرگترین و مهم ترین راز زندگیشو بهم گفته تعجبم رو بیشتر میکنه ولی فکرشو که میکنم دلم نمیخواست بدونم ولی نتونستم بهش بگم دلم نمیخواد بدونم و بشنوم. کلا انگاری هرچی کمتر آدمارو میشناسم فکر و خیالم و غم و غصه هام کمتره شایدم این خوب نیست؛ نمیدونم.
صبح تمام زمین سفیدپوش شده بود و بعد از سالها رفتم و روی برف ها خوابیدم! قبلا هروقت میخواستم اینکارو انجام بدم از ترس مریض شدن و بدن درد از سرما هیچوقت امتحانش نمیکردم اما می ارزید حتی با اینکه بعدش بدنم درد گرفت و سرفه هام بازم شروع شدن. تنها استدلالمم این بود که شاید فردا مُردم:|
ظهر مامانم یکی از غذاهای مورد علاقمو پخته بود و با خنده و شوخیامون لذت خوردنش چند برابر شده بود.
عصر جایزه ی خواهرمو که قول داده بودم اگه دانش آموز برتر بشه واسش میخرم و سفارش دادم.
...لبخند زدم :)

از صبح حالم افتضااااح بود؛ افتضاح...

نمیدونستمم چرا!

الان دلیل واسش پیدا کردم؛ اونم دوتا! 


این روزها تمام تنم درد می‌کند

بال پرنده‌تر شدنم درد می‌کند

از بس گلایه مانده به دل، این زبان سرخ

حتی اگر که دم نزنم درد می‌کند

انبوه واژه‌ها به لبم صف کشیده‌اند

از حجم داغشان دهنم درد می‌کند

اندام کوچه‌ای که در آن رد پای توست

از دست عابری که منم درد می‌کند

با نقشی از بهار می‌آیم، ولی ببین

گل‌های روی پیرهنم درد می‌کند

وجدان خسته‌ام که به ناکرده مبتلاست

شاید به جرم اینکه زنم، درد می‌کند

قربانی سکوت و مدارای خود شدم

این روزها تمام تنم درد می‌کند

نرگس یادگار


خواب پوران و آقای جوکار رو دیدم! چقدر دلتنگشونم. آقای جوکار هنوزم منو یادشه! به خواهرم گفته بود و سراغمو گرفته بود.

از شدّت دلتنگی برای خودِ قبلیم یا بهتره بگم، خودِ واقعیم اشکام بند نمیومد. هفت سال گذشت از وقتی گم شدم.