آرامام

آرامام

بی سرزمین تر از باد...

حدودا چند هزار دقیقه میشن آهنگایی که مدتها همدمِ من بودن و شریک تمام اشک هایی که ریختم. با تک تک کلماتشون جون دادم. فکرشم نمیکردم طاقت بیارم. زندگی نکردم ولی نمردم! برچسب سرخوشی و بیخیالی بهم خورد وقتایی که حتی شبهام از فکر و خیال خواب آرام نداشتم. الان زندم و بی تفاوت ترین. از دوستای گذشتم هیچ خبری ندارم. از تمام کسایی که یه روزی دوستشون داشتم و دوریشون آزارم میداد مدتهاست دورم ولی دیگه آزاری نداره دوریشون. دلتنگ که نیستم برای هیچکس! ذوق ندارم برای دیدنِ دوباره کسی. مهم نیست اگه هیچکسی دوستم نداره. تعداد زیادی از اطرافیانم بیمارن ولی من دل نگران هیچکدوم نیستم. انقدری آدمایی که دوستشون دارم کم شدن که انگشتای دستهام زیادی میاد واسه شمردنشون. گریه نمیکنم، نمیخندم، فقط نگاه میکنم. نسبت به خودم خیلی ساکت شدم. کل حرفام خلاصه میشه توی مکالمه های روزمره ای که اگه اجباری برای جواب دادن نبود اصلا حرفی نمیزدم. حوصله ندارم حتی با خودم حرف بزنم. حوصله ی شنیدنِ آهنگایی که دوستشون داشتم رو هم ندارم. حس میکنم از چند سالِ پیش دارم اضافه کاری، زندگی میکنم و هرچیزی که اسمشو میشد گذاشت زندگی چند سال پیش باید تمام میشد. خستم قدِ یه دنیا...

اینم بین آهنگای قدیمی و عتیقه ای که نه گوششون میدم نه حذفشون میکنم، پیدا کردم:|

این یک هشتمِ لعنتیِ ناخواسته وصله ی جانم... کاش هیچوقت نبود!

در نبودش؛ قطعا احوالاتم تعریفِ دیگری داشت.

ناراحت نیستم؛ فقط انگاری هیچ حسی ندارم. بی تفاوتم...
اینم دوست داشتید بشنوید عیشِ عصر جمعه کامل بشه:|

.

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
عنوان کاملا گویاست!

اشک شوق بود و عمری دلتنگی. در آغوش هم، چنان از ته دل میگریستند که همه را به گریه وامیداشتند. من هم نظاره گر بودم و اشک شوق میریختم. نظاره گر بودم اما در عمقِ ماجرا! زیر لب هذیان میگفت؛ گریه میکرد؛ شاید او هم ناباور بود. اشک هایی که با سرانگشت محبوبش نوازش میشد و خنده هایی که غرق گریه بود! صورتش بوسه باران میشد و دیگر نه خجالتی بود نه گونه های گلگونی. تنها دنیا دنیا دلتنگی بود و عمری حسرت.

یادت هست؟!
کاشکی بد نشود آخرِ این قصه ی بد؟
شاید بد نشد:)

دریافت
نیمه شب نبود؛ کسی خواب نبود؛ اما چه فرقی دارد؟! زلزله آمد. هیچ لرزه سنجی ثبتش نکرد اما مخرب ترین زلزله ای بود که در آن زمان میتوانست رخ دهد. تمام دارایی هایی که روزی مایه آرامش بودند آوار شدند، ریختند و آسیب زدند. چند لحظه بیشتر طول نکشید اما حاصل عمری بر باد رفت. هیچکس آوارها را نمیدید. هیچکس کمکی نمیکرد. نیروی مردمی در کار نبود؛ همدلی نبود؛ همیاری نبود. تنها آوار بود و خرابه و کسی که ناباورانه با تنی رنجور مات و مبهوت به تماشا نشسته بود. چندی گذشت که با دستان خالی مشغول کنار زدن آوارها شد. گویی یادش آمده بود چیزِ با ارزشی زیرِ آوارها جا مانده. آوارها را کنار میزد اما هیچ نمیافت. کم کم آدم ها متوجه اش شدند. نهیب میزدند که کاری بیهوده انجام میدهد اما او... میشنید اما نمیخواست بشوند. نمیخواست باور کند تمام داشته اش را از دست داده. همه ی داشته اش را... با ته مانده ی جانش، تنهای تنها، با دستانِ خالی، زیر نگاه های سنگین و ترحّم بار آدم های همیشه تماشاگر پی چیزی میگشت که هیچکس نمی دانست چیست.
کاش میشد کر شد! کاش زبان عدّه ای از بیهوده گویی لال میشد. کاش...
شاید ادامه داشت.

ببخشید بابت کامنت های بی جوابتون
یک) چی شد که به دنیای وبلاگ ها اومدی؟
من توی بدترین برهه ی زمانی زندگیم به وبلاگ نویسی پناه آوردم و این شاید بهترین اتفاقی بود که اون زمان برای من افتاد. تنها بودم و این تنهایی به سمتِ وبلاگ نویسی سوقم داد. نه نویسنده بودم، نه شاعر و نه قلمِ پرقدرتی داشتم برای نوشتن؛ ولی انگار اینکه گفته میشد: هر سخن کز دل برآید لاجرم بر دل نشیند حقیقت داشت و دلنوشته های غمزده ی من به دل عده ای نشست. گذشت اون دوران و شاید گذر زمان یا نوشتن های اینجا یا بالا رفتن سنم یا آشنا شدن با کسانی که دردآشنای من بودند باعث شد حالم تا حدِ زیادی بهبود پیدا کنه. تمام نوشته های اون زمان رو توی همین وبلاگ که اولین وبلاگم بوده نگه داشتم البته رمزدار کردم که زیاد جلوی چشمم نباشند. خلاصه تنهایی و احوالات نامساعد من رو به بلاگستان آورد.

دو) هدفت از نوشتن وبلاگ چه بود و چه هست؟
اوایل تنها هدفم آرام و قرار گرفتنِ دلم بود اما حالا مهم ترین دلیلم اینه که دلم میخواد اگر کسی حالش مثل اون روزای من هست کمکش کنم؛ حتی شده در حد خواندن یا شنیدن دردِ دل هاش بدونِ سرزنش و اینکه با نوشتن از روزای خوبی که درراهِ زندگیم هست بهش امید بدم که این روزا و همه ی روزهای بد گذراست.

سه) به نظرت چرا باید وبلاگ نوشت؟
بایدی وجود نداره که! بنظرم وبلاگ نویسی یه فعالیت کاملا سلیقه ایه که هرکسی توی حیطه ی علایقش ممکنه به اون بپردازه. اما خب کارِ زیباییه که مطالب خوب رو در اختیارهم قرار بدیم مثلا مطالبی که گاهی وجدان خفته ی یکی از ما رو بیدار میکنه یا تلنگری میزنه که انسان بودن رو فراموش نکنیم یا اینکه ترویج و تبلیغ خوبی ها باشه.

چهار) به نظرت یه وبلاگ ایده آل چه مشخصاتی باید داشته باشه؟ اصلا مشخصاتی باید داشته باشه؟
زیاد شلوغ نباشه (از حیث ظاهر)، قالبش تیره نباشه، نوشته هاش ریز نباشه، بلاگرش عفت کلام داشته باشه و درمورد هرچیزی هرطوری که دلش میخواد حرف نزنه (بشخصه با بددهنی که تقریبا همه گیر شده خیلی مشکل دارم)، این شاخ بازی هایی که اینروزا همه جا پر شده رو نداشته باشه، همش درحال ناله کردن و بزرگ کردن بدبختیا و مصیبت ها نباشه، یهویی غیبش نزنه و...
 
پنج) بیشتر کدوم موضوع رو در وبلاگ ها دوست داری؟ یعنی بیشتر چه وبلاگ هایی رو دنبال میکنی؟
وبلاگ هایی که حس میکنم زندگی واقعی در بین پست ها و نوشته هاش جریان داره رو دوست دارم البته نه صرفا روزانه نویسی ها. معمولا وبلاگ هایی رو دنبال میکنم که یا بلاگرش قلمِ خوبی داشته باشه یا اینکه وجوه مشترکی بین خودم و صاحبش پیدا کنم. علاقه ی زیادی به وبلاگ های تک موضوعی ندارم مگر اینکه موضوعش جزو موضوعاتی باشه که بهشون علاقه مندم.
 
شش) نظرت راجع به سرویس های وبلاگ دهی چیه؟ و برای بهتر شدنشون چه پیشنهادهایی داری؟
بجز بیان هیچ جای دیگه وبلاگ نداشتم پس نمیتونم بجز بیان درمورد هیچ کدومشون نظر بدم. من که از بیان راضیم. از یه تعدادی بلاگر که جاهای دیگه هم وبلاگ داشتن و حالا کنارمون اینجا هستند شنیدم عملکرد و فضای بیان از بقیه بهتره انگاری.
پیشنهاد هم که زیاد هست اما یه پیشنهاد بود که از وبلاگ های نوپا و بلاگرهای تازه کاری که واقعا خوب مینویسند، حمایت بشه که نیومده رفتنی نشن.

هفت) نظرت راجع به محیط وبلاگ نویسی (افراد) چیه؟ و برای بهتر شدنشون چه پیشنهادهایی داری؟
خدارو شکر اکثر کسایی که من اینجا باهاشون آشنا شدم آدم های مهربان و خوش قلبی بودند و همه ی همشون رو دوست دارم و با خوشحالیاشون خوشحال میشم و با غم هاشون غصه میخورم. دوست دارم همیشه خودشون باشن بدونِ تظاهرهایی که توی دنیا پر شده؛ البته خودِ خوبشون.
 
هشت) ویژگی ای از بلاگری دیگه که دوست داشتین اون ویژگی رو داشته باشین.
اگر ویژگی مورد پسندم باشه که توی وجودم پیدا نشه؛ سعی میکنم کسبش کنم اما خب؛ اوایل که به اینجا اومدم وبلاگ یه دخترخانمی توجهم رو جلب کرد اون هم به سبب اینکه با افراد خیلی خیلی زیادی در ارتباط بود و با اکثرشونم کمابیش دوستی صمیمی داشت. خب منی که به دلایلی شاید ناخواسته تنها شده بودم گاهی وقت ها دلم میخواست کمی اطرافم مثل اون خانم شلوغ باشه و پر باشه از آدم هایی که میشه بهشون گفت دوست! زمانِ زیادی گذشت و رسیدم به حالا که اصلا دلم نمیخواد و میدونم آدمی هستم که از شلوغی و ازدحام بیزارم و ترجیح میدم به جای اینکه کلی آدم دور و اطرافم باشن یه عده ی محدودی باشند اما از نوعِ خوب و مهربون و و و...  یعنی از اون آدمهایی که به بودنشون که فکر میکنی و اینکه کنارت هستن وجودت پر از شوق میشه و لبت پر از لبخند.
 
نه) چند تا از لبخند هایی که در بلاگ بیان داشتید رو با ما درمیان بگذارید.
لبخند که زیاد بوده مگر میشه پست های خوب شما رو دید و لبخند نزد؟! اما اینها رو یادم اومد.

ده) بدون تعارف ترین حرفتون با وبلاگ نویس ها چیه؟ چیزی هست که بخواید بگید و ما بهش اشاره نکرده باشیم؟
بیاید فارغ از هر اعتقاد و دین و مذهبی انسان تر بودن رو تمرین کنیم، نسبت به احوالِ همدیگه بی تفاوت نباشیم، راحت دل نشکنیم و تا جایی که میتونیم به همدیگه کمک کنیم. صبور باشیم و امیدوار...

و اینکه حضور خیلی کمرنگ و بیشتر مواقع بدون واکنش گذشتنِ من از کنار پست هاتون رو به پای بی مهری من نگذارید مدتهاست زندگیِ من حالت تعلیق به خودش گرفته و انگاری تمام توانم داره گرفته میشه که از این حالت رها بشم و واقعا شرمنده ی محبت های خیلیاتون هستم.
حالِ دلتون آرام...

یه دنیا ممنونم از جناب اریحا بابت دعوتم به این چالش که اینم یکی دیگه از لبخندای این روزام بود:)
و همچنین ممنون از آقای امیر+ برای راه اندازی این چالش

همه دعوت از طرفِ من...

حینِ نوشتن سونات مهتاب میشنیدم اگر دلتان خواست حینِ خواندن بشنوید.


مینویسم تا یادم بماند اما فقط خوبی را...
:میشود تمام آدم ها را دوست داشت تنها باید تفاوت ها را بپذیریم و من فارغ از تمام اخلاق هایی که شاید نپسندم سعی می کنم آدم ها را دوست داشته باشم اما فقط آدم ها را.
:حرف های هر کسی برایمان به قدری ارزش داشته باشد که گوینده شان برایمان باارزش است.
:هر لحظه ای که میگذرد زمانی است که میرود و هرگز بر نمی گردد. چه هدیه ای باارزش تر از اینکه کسی زمانش را برایت صرف کند.
:راحت تر از تغییر دادنِ دیگران تغییر دادن خودمان است.
: کاش بتوانیم زبان نگه داریم از غیبت، تهمت و دروغ.
:خودمان را دوست و دوست تر بداریم و کسانی را که دوستمان دارند.
:حیف از آن همه محبتی که برای آدم های اشتباهی زندگی هامان صرف کردیم.
:چه بسیار احساس های اشتباهی که عشق خواندیمشان.
:اگر عشق را از جریانِ عادی زندگی جدا کنیم عشق، همان تخیّلاتِ باطلِ گذرا خواهد بود؛ رویایی کوتاه که آغازی دارد و انجامی... و ناگهان از جای پریدنی، و بطالت را احساس کردنی، و از دست رفتنی تاسّف بار و یاد...«یاد، که انسان را بیمار می کند» و خادمِ درمانده ی گذشته ها.
:هیچ چیز همچون اراده به پرواز، پریدن را آسان نمی کند.
- تماما نقلِ قول از خودمان و این!

* چند روز قبل، گفتن از مهربانی های بی حد و خوبی های بی اندازه ی کسی ناخودآگاه صورتم را غرق اشک شوق کرد.
* دلم میخواهد همین یکی با تمام حالِ خوبش راز بماند فقط برای خودم.

نیمه شب دیشب پرکشید. وقتی خواب بودم از توی قفس در بسته از بین دیوارا و درو پنجره ی بسته ی اتاقِ من! آخر شب دیدم داره میلرزه و کز کرده گوشه ی اون قفس آهنی. گفتم شاید سردشه. آوردمش توی اتاق و نشستم کنارش. توی سکوت میشنیدم نوکش محکم بهم میخوره و تق تق میکنه. نمیدونستم باید چیکار کنم. اونقدری نشستم تا آروم گرفت و سرشو گذاشت روی بالِ خودش. رفتم خوابیدم و خوابشو دیدم. آزاد بود، حالش خوب بود، چشماش میخندید. برای نماز صبح بیدار شدم و دیدم از همون گوشه ای که دیشب کز کرده بود پرکشیده بدون اینکه ذره ای تکون بخوره. نمیدونم بعد کجا برده شد و دلمم نمیخواد بدونم. هرجایی رفته باشه از گوشه ای اون قفس خیلی خیلی بهتره. روی تنش جای چنگای گربهه بود. من از گربه ها بیزارم.
اون پرنده منو یادِ یه کسی مینداخت. وقتی میدیدمش فقط بغض می کردم و هرچی تلاش می کردم بغضم فقط بغض بمونه نمیشد. الان قفسه خالیه و هنوزم زشت ترین چیزیه که توی این خونه میتونه باشه. دیروز غروب بازم کنارش نشستم بعدِ کلی وقت یکمی جیک جیک کرد ولی دوباره بعدش لال شد. دیروز غروب وقتی در قفس باز شد کاش فرار میکرد کاش میرفت ولی لاجون تر از این بود که بره. نفس افتاده تر از اون بود که پر بکشه. پر درد تر از هرموقعی بود و آخرم دق مرگ شد. گمونم اونم خیلی وقت بود که روحش درد میکرد.
آره! اون پرنده منو یادِ یه کسی مینداخت...


دیدنِ هیچی توی این خونه به اندازه اون پرنده سفیده که داخل قفس فقط زندست برای من آزاردهنده نیست و اشک منو در نمیاره. نمیدونم چیه، قناری یا مرغ عشق خیلی دلم میخواد درِ قفسو باز کنم، پرواز کنه و بره ولی حتی نمیدونم اگه آزاد باشه میتونه زنده بمونه. شاید توی قفس بودن به نفعش باشه ولی از بال و پر زدنش معلومه خیلی دلش میخواد بره. چقدر سخته چیزی به صلاح باشه ولی دوسش نداشته باشی. تو خیلی خوب میفهمی این حرفمو ولی نمیخونی. عروس یه خونه ای شدی ولی دلت جای دیگست. میدونی به صلاحته ولی دونستنش چه دردی رو دوا میکنه؟ حتی با دونستنش دلت آروم نمیگیره.
غروبا که میشه میرم کنار قفسش میشینم. اوایل یکم جیک جیک میکرد ولی از وقتی که گربه سیاهه اومد و ترسوندش لال شده و بعدش چقدر من بیزارتر شدم از گربه ها. فقط بال بال میزنه و واسه زنده موندن آب و دانه میخوره. میشینم کنارشو غصشو میخورم. بجای اون بجای خودم بجای خیلیا گریه میکنم ولی گریه چه دردی رو درمان میکنه؟ حتی حرف زدنم هیچی از غصه ها کم نمیکنه. میگفت حرف بزن حرف نزنی حرفا جمع میشن رو دلت و دق میکنی! حرفای نگفته میشن دردای پنهانی و یه روزی به خودت میای میبینی تمام جونت پر از درده. یعنی الان هنوز پر نشده؟! راستی دردی به اسمش روح درد داریم؟!
میخونه: این پرنده آسمون داره ولی شوق پریدن نداره...